free web stats

روشنایی

critic of religion and power

Name:
Location: Iran

Wednesday, December 30, 2009

عاشورا و اسطوره سازان حرفه ای


 

 

 

 

 

عاشورا

و اسطوره سازان حرفه ای

  

 قریب به هزار و چهارصد سال است که از واقعه کربلا میگذرد. شک و تردید نباید داشت که در طول این زمان آلایش و آرایش بسیار یافته و با اسطوره و افسانه در هم آمیخته است. یعنی هر آنچه در اصل در کربلا بوقوع پیوسته است  با آنچه که رسم و رسوم و سنت گردیده و از نسلی به دیگر نسل انتقال یافته است،  تفاوتهای بسیار است. آنچه که یک دعوای ایلی و قبیله ای و خاندانی بوده است، تبدیل گردیده است بیک واقعه فجیع و غم و اندوه سازی که تحمل هر درد و شکنجه و ریختن هر خونی را در انتقام ش بیرنگ میسازد.

 

داستان سفر امام حسین به طرف عراق بدعوت مردم آن دیار و سپس روی گردانی آنان از امام و سرانجام مقاتله وی تحقیقاً یک واقعه ی دنیوی و تاریخی ست، مبارزه بر سر قدرت و حکمرانی،  پیروزی حاکم ظالم و شکست محکوم  مظلوم، جوهر اصلی داستان حزن انگیز عاشورا است.  حتی بعضی از محققین بر آنند که دشمنی امام حسین و یزید تا اندازه ای نیز ریشه در حسادت و رقابتهای عشقی و خصومت و کین خواهی بین هاشم و عبد الشمس،  دو طایفه از قبیله پرقدرت قریش، داشته است . بنابراین عشق و حسادت، خیانت و توطئه، اختلافات دیرینه بر سر کنترل ثروت و قدرت و تامین سلطه خانوادگی از جمله عواملی هستند که منجر به خلق واقعه کربلا گردیده است. البته بدون تردید با پایانی اندوه بار. تاریخ عرب، همانند تاریخ جوامع بشری مملو است از وسوسه ها و دسیسه ها و توطئه ها،  از درگیریها و زد و خورد های خونین، بمنظور در آغوش کشیدن عروس زیبا و فریبنده ی قدرت. شاید بی نیاز از بیان است  که هماغوشی با عروس قدرت مستی آورد و مدهوشی، حرص و آز و بی خبری. پس حاکم، منشاء شر شود و نماینده بدی و زشتی. آنکه ناکام ماند و شکست خورد در جنگ و درگیری برای کسب قدرت، قهرمانی شود مظلوم و نیک نام و تبلور خوبی و پاکی.

  

اما داستان کربلا، داستانی ست دیگر، غیر قابل مقایسه با شنیع ترین جنایات تاریخی، حتی هالو کاست هم به لحاظ بیرحمی و شقاوت و قساوت  بشر که در حقیقت آن شک و تردید وجود ندارد ، در برابر واقعه ی هولناک عاشورا، در منظر شیفتگان امامت، رنگ می بازد. در واقع یکی از اهداف آقای رئیس جمهور در انکار هالو کاست بعنوان یک واقعیت تاریخ به آن دلیل است که بگوید فجیع ترین چیزی که در تاریخ بشر اتفاق افتاده است در روز عاشورا بوقوع پیوسته است. مقاتله حسین در روز عاشورا  پس از گذشتن قرنها هنوز احساس درد و رنج و محنت را در درون شیفتگان امام برانگیزد و غرق در غم و اندوه شان سازد. صد ها سال است که مردم در  ماه محرم به عزا نشینند، گریه و شیون و زاری کنند، توی سر خود زنند و خاک بر سر ریزند و خویشتن را آلوده به گل و لای سازند .  نه برای لحظاتی کوتاه و زود گذر، بلکه برای دوره ای نسبتا کش دار و طولانی، و میشود محور اصلی زندگانی. عاشورا، جهت فعالیتهای روزانه را تغییر داده و متوجه خود سازد.  بعضی از عادات به حال معوق در آورده شود، بویژه اگر مصادف باشد با یکی از اعیاد که شادی و طرب را با خود آورد و نوید روشنایی دهد.  بعضی دیگر از رفتار ها بطور نهادین تکرار میشوند، مثل شرکت در مراسم روضه خوانی ها و تعزیه ها و سینه زنی ها و شهید گردانی ها. این دوران حداقل یک ماه از عمر و زندگی عزادار را بخود تخصیص میدهد. ماه صفر و رمضان نیز باید به ماه هایی که ایرانیان در سوگواری غزا داری میگذرانند افزود. اگرچه شور و هیجان و از خود بیخود شدن به آن درجه از غلیان نرسد که   در ماه محرم شاهد آن هستیم. ماه محرم ماهی ست بسیار ویژه در تاریخ دین شیعه. دارای جلال و شکوه خاص خود می باشد. محرم به نرمی و آرامش آغاز میگردد. پس از ده روز،  به سختی و خشونت و خونریزی با مقاتله امام حسین و هفتاد دو تن از همراهان و اعضای خانواده اش باوج خود میرسد. سپس، تدریجا فرو نشیند و غبار غم و اندوه رفته، رفته از چهره مردم ناپدید میشود. تا چه حدودی عاشورا در شکل نهادین خود، در شرایط کنونی که امام یزید و شده است و یا یزید، امام گردیده است، بقا خواهد یافت، موضوعی ست که ما را از مطلب اصلی، یعنی اسطوره ی عاشورا، بدور میدارد.

 

 عاشورا، دهمین روز  و روز نهائی ست. روزی که فرزند پیامبر خداوند به امر خلیفه یزید و بدست شمر، به طرز فجیعی به خاک و خون کشیده شود. در این روز نهائی است که عزا سطح جامعه را می پوشاند. سیاهی و خاموشی فراگیر شود. کمتر کسی است که شرکت نجوید در غم و اندوه جمعی، در ناله ها و مویه های دلخراش.  چنانکه جامعه یکی شود و یگانه و یک رنگ.(1) حتی اگر در حاشیه های جامعه هم که قرار گرفته باشی، غرق شوی در امواج ضجه های سوزناک و دل آزار عزا داران امام.  بعضا در آفرینش صحنه های درد انگیز و هولناک از یکدیگر سبقت جویند . برخی تیغ بر جان خود کشند و سر و روی خود را خونین سازند. دیگران برسر و سینه خود سخت میکوبند با دستهای سنگین یا با زنجیرهای تیز و درد انگیز. منبر نشینان، موعظه گران، خطبه گویان، سخنرانان، روضه خوانان، تعزیه گر دانان، مرثیه سرایان، مداحان و نوحه خوانان را نیز باید بخش عمده صحنه آفرینان درد و رنج، محنت و مصیبت دانست. به عبارت دیگر، عاشورا مأشور است با خشم و خشونت و انتقام جویی و نهادین ساختن آن در رفتار و گفتار دین باوران شیعی.

 

واقعیت آنست که کمتر داستانی میتوان در امتداد تاریخ یافت که از نسلی به نسلی دیگر انتقال یابد و معانی متعدد و متضاد و متغیر نیابد، و رفته، رفته به اسطوره تبدیل نشود. بویژه اگر  غور و تفحص و نقل و انتقال ، نه نقد و ارزیابی آن، بشکل حرفه ای پر نفوذ و پر قدرت در آید و مولد ثروت و درآمد شود. در دست صحنه آفرینان حرفه ای، از آیت الله ها و حجت الا سلام ها و طلبه های حوزهای علمیه گرفته تا مداحان و روضه خوانان، داستان کربلا  بیک اسطوره مابعد الطبیعی و عمیقا دینی تبدیل یافته است. حادثه کربلا از یک واقعه تاریخی و بشری و نسبتا عادی بیک پدیده آسمانی و الهی مبدل یافته است. اسطوره سازان  حرفه ای،شخصیت اصلی داستان کربلا را از یک انسان بیک موجود غیر انسانی، بیک فرشته الهی در ارتباط  با عالم دیگر، تغییر داده اند.

نسبت او،  نه انسانی، که الهی است. آقای آیت اله محمد حسین حسینی تهرانی در کتاب امام شناسی خود(7مجلد) اظهار میدارد که:

 

عثمان بن عفان از پیغمبر اکرم روایت کرده است که آن حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالی چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم بوالبشر را خلق کند من و علی را از نور واحد بیا فرید، چون آدم را خلق کرد  من و علی را از نور واحد بیا فرید، چون آدم را خلق کرد آن نور را در صلب او قرار داد و دائما آن نور نسل بعد نسل واحد بود تا در صلیب عبد المطلب بدو قسمت منقسم شد نیمی به من و نیمی به علی بن ابی طالب منتقل شد پس خداوند نبوت را درمن قرار داد و وصایت و ولایت را در علی قرار داد. (جلد اول ص 26)

 

 واضح است که مرگ امام حسین(امامان بطور کلی نیز)  مرگ یک انسان عادی نیست که در نبرد عشق و قدرت، جان خود و خانواده اش را برحسب رسم و رسوم جامعه عرب  از دست دهد. او فرزند معصوم و مظلوم الله است که بدست نابکاران و شمر ملعون هلاک شود. او تبلور خوبی  است و  شجاعت و تجسم جهاد است و شهادت. دنیا هرگز مثل ش ندیده است و نخواهد دید. هزاران هزار روایت است مبنی بر آسمانی بودن امام حسین و ارتباط او با فرشتگان الهی از جمله جبرییل که هر گاه که به دیدار پیامبر بر زمین می نشست حسین (حسنین) را در آغوش میکشید و مسرت ش را با اهدای میوه های آسمانی بجای میآورد. روایت است که وقتی امام  متولد میشود جبرئیل فرود آید و به  پیغمبر ابلاغ کند که اراده حق تعالی بر آن است که او را حسین بنامید(منتهی الامال ص 392).

 

یعنی که نام حسین را الله خود بر فرزند پیامبر گذارده است. جیرئیل نیز مانند پیامبر از سر نو شت محتوم حسین آگاه بوده است. این اراده الهی بود. آنها بدان آگاهی داشتند که حسین را خداوند برای شهادت برگزیده است. روایات  بسیاری  ست مبنی بر گریستن پیامبر بر شهادت حسین هنگامیکه حسین گام بعرصه وجود نهاد. امام حسین بالا و برتر از انسان است. او فرشته شهادت است. او ساخته شده از نور الهی است. تاسوعا، خاموشی نور الهی ست. عاشورا پایان خوبی و رحمت الهی است. حتی اگر ولایت به حکومت رسد. مرگ حسین آغاز دوران غم و اندوه است و سیاهی و تاریکی . مرگ او مرگ یک موجود مقدس است و الهی  نه انسانی عادی.

 

 بر این اسطوره است که جامعه، از زیر تا زبر، از پائین تا بالا ، از دارا و ندار، از قوی و ضعیف، همه باهم اشک میریزند. آنچه آنان را غمگین و اندوهناک میکند احساس عجز و ناتوانی ست در برابر مرگ نور و رحمت الهی. کیست که توان کسب فضائل و خصایل امام حسین را در خود جوید. چگونه ممکن شود از انسانی زمینی، نا پاک و آلوده، آن برآید که از امام حسین بر آمده است.  برخلاف امام که تلخی مرگ را بر زندگی، ترجیح دهد و شهادت را در آغوش کشد، عزادار امام، زندگی را دوست دارد و برای ماندن و بقا و بهتر زیستن تلاش کند. این دلبستگی به زندگی حتی در دوران تاریکی و سیاهی، در دوران استبداد و ستمگری، شیفتگان امام را لبریز از گناهکاری کند و پر از احساس حقارت و خواری . بر خلاف امام، ستم و سلطه را می پذیرد و نه تنها در برابر آن سر اطاعت فرو میآورد بلکه در خدمت ش هم خود را میگمارد و بدان نیز افتخار هم میکند. بار این گناه را- گناه عشق به بقا و زندگی- اسطوره سازان و صحنه آفرینان درد و رنج و محنت،  با مدّاحی و ثنا و ستایش امام بعنوان یک فرشته الهی- چنان سنگین سازند که توان اعتراف  به دون زیستی و پستی و پلیدی  را، از آدمی سلب سازد. این خشم و خشونت خفته و عدم توانایی پذیرش نابودی و مرگ امام را، عزا دار بوسیله خود آزاری و خود ستیزی، شیون و گریه و زاری جبران کند و خود را به رحمت الهی امیدوار نگاه دارد. روایت از حضرت صادق است که:

 

هرکه شعری در مرثیه ی حضرت حسین(ع) بخواند و پنجاه کس را بگریاند بهشت او را واجب گردد. و هرکه سی کس را بگریاند بهشت او را واجب گردد. و هرکه  بیست کس را، و هرکه ده کس را و هرکه پنج کس را و هرکه یک کس را بگریاند، بهشت او را واجب گردد. و هرکه مرثیه بخواند و خود بگرید بهشت او را واجب گردد. و هرکه او را گریه نیاید، پس تباکی کند بهشت او را واجب گردد. (منتهی الامال ص404)

 

امید به پاداش در آخرت و کسب در آمدی در این دنیا ، صحنه آفرینان درد و رنج و محنت را در اسطوره سازی و افسانه پردازی بسیار ماهر و حرفه ای سازد. مصائب امام گویند و شور و غوغا در دلها برپا کنند. احساسات را چنان بر انگیزانند که سوگواران خاک به سر خود ریزند، پیکر خود را زخمین و خونین سازند و صحنه های درد آلود و درد انگیز بوجود آورند. اعتراف به گناه در مذهب کاتولیک خصوصی ست. در خلوت واقع شود و در حضور پدر روحانی. در مذهب شیعه بشکل فستیوال درد است و غم و اندوه، اشک ریزی و سوگواری، جمعی است و اجتماعی. در این فستیوال آنچه شیفتگان امام  را در کنترل خود در آرد، احساس است و آرزو.  چون راه حسین یک راه الهی است نه یک راه انسانی. ناتوان در پیمودن این راه همراه است با احساس شرمندگی. عزاداری را نباید فرصتی برای گشودن عقده ها دانست، بلکه باید آنرا یک اعتراف به گناه جمعی تلقی نمود که شکل فستیوال بخود گیرد. در این فستیوال بازار روضه خوان ها و خطبه گویان و واعظین، نوحه خوانان و مرثیه سرایان رونق گیرد. همه فعالیتها و جنب و جوش ها در جامعه به شکل نمایشی در آید و همه چیز تماشایی شود:  پرچمهای رنگین، علامات تزئینی،  دسته های مرتب و منظم سینه زنی و زنجیر زنی همراه موزیک سنج و دهل و نوحه خوانی، انواع و اقسام تعزیه گردانی. در خاتمه طعام مجلل و خوشبو و  اشتها آور که بخرج و هزینه سرمایه داران و تجار و بازاریان و قدرتمداران راه اندازی میشود تا عزا داران خسته و تشنه را خشنود و راضی سازند. یعنی که عزا داری بار شرم و گناهکاری، عشق به زندگی و هستی و گریز از شهادت و نیستی، بکاهد و ادامه زندگی را میسر سازد.

 

 آنچه حائز اهمیت است اینست که این فستیوال درد و رنج همچون تیغی دو لبه است. هم میتواند مورد بهره برداری قدرت قرار گیرد و هم علیه قدرت به کار گرفته شود. یعنی که میتواند به نفع و مصالح قدرت در آید و یا ابزار کسب قدرت گردد. همچنانکه سی سال است که شاهد آن بوده ایم. اما ماهیت اسطوره ای واقعه کربلا تغییری نکند. عزاداری یا فستیوال درد و اندوه هم میتواند به نفع مشروعیت رژیم بکار گرفته شود و هم به نفع نامشروع ساختن آن. در دوران حکومت شاهان حداقل از دوران آل بویه بعد یا بیش از یکهزار سال، برگزاری فستیوال های غم و اندوه برگزار گردیده اند صرفنظر از ماهیت ستمگرانه قدرت. هماکنون که در راس  صحنه آفرینان حرفه ای، آیت الله و حجت الا سلام ها به قدرت رسیده اند، بیش از همیشه ساختار قدرت نیازمند برگزاری هرچه باشکوه تر این فستیوال های درد و رنج و محنت، است.

 

خداوند خامنه ای، جانشین امام در زمان غیبت، در یکی از سخنرانی های خود به  نیازمندی ساختار قدرت به تداوم آفرینش صحنه های درد و رنج و محنت، یعنی عزاداری و شیون و زاری و خود زنی، اشاره نموده و تاکید دارد که:

 

 روضه خوانی و ذکر مصیبت نه تنها منسوخ در جامعه نیست، بلکه لازم است و یاد امام حسین (ع) و ذکر مصیبت و بیان فضایل آن بزرگوار – چه به صورت روضه خوانی و چه به شکل مراسم عزاداری گوناگون- باید بشکل رایج و معمول و گریه آور و عاطفه برانگیز و تکان دهنده دلها، در بین مردم ما باشد و از آنچه که هست، قویتر هم بشود (20/4/70،  بنقل از کارگزاران، یازدهم بهمن 1385).

 

آقای خامنه ای بخوبی میداند که حرفه اسطوره سازی بر اساس شور و احساس و عاطفه است که میتواند تداوم یابد. مسلم است که بر انگیختن آنها لازم بلکه ضروری و به سود پایداری حکومت دین است. در نتیجه امام حسین هرگز نمیتواند صورت انسانی بخود گیرد. چگونه میتوانی قرنها در سوک انسانی زمینی و خاکی خود بیازاری و مجروح سازی و غبار غم و اندوه بر چهره خود پاشی، و از اسطوره سازی و افسانه پردازی اجتناب ورزی، چه آگاه و یا نا آگاه باشی. بقا و تداوم حرفه اسطوره سازی نیازمند غلیان شور و احساس است، نه فعال سازی عقل و اندیشه. عاشورا،  اسطوره ایست که دریافت آن تنها از راه احساس است که میسر گردد، نه از راه عقل و خرد و چند و چون و چرا. کردار و گفتار امام و یا امامان را که نتوان در تراز وی عقل انسانی وزن کرد و سنجید. اراده الهی برآن بوده است که از میان دوازده امام فقط یکی را برای شهادت در میدان نبرد برگزیند و یازده امام دیگر را به مدارا و مصالحه با قدرت وا دارد. روشن است که هرچه کندی و کوتاهی عقل و خرد عمیقتر، شور و احساسات شدیدتر،  بهره برداری از آن بسود ثروت و قدرت بیشتر، تحمل واقعیت و مقاومت ضعیف تر.

  

برای این نوشته از منابع زیر بهره گرفته شده است.

1. امام شناسی، تالیف حضرت علامه آیت اله سید محمد حسین حسینی طهر انی انتشارات حکمت.

2. منتهی الآمال، ذکر تاریخ چهارده معصوم، تالیف ثعت المحدثین مرحوم حاج شیخ عباس قمی، ویراسته ی کاظم عابدینی مطلق، مؤسسه پخش کامکار.

3. اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، حمید عنایت، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، انتشارات خوارزمی.

 

فیروز نجومی

 

fmonjme@gmail.com

 

 

کیفر خواست علیه الل


  کیفر خواست علیه الله

 

زمانی بود که ایرانی آن هنگام که زیر بار ظلم و ستم فرو میریخت. درمانده و عاجز میماند. مایوس و نا امید میگشت. به خالق یکتا و یگانه، الله، پناه میبرد. از او میخواست و امیدوار بود که داد او را بستاند، حق را به حق دار بدهد و سرانجام عدالت را بر قرار گرداند. هم اکنون که الله خود حاکم گردیده است، به کیست که ایرانی میتواند پناهنده شود؟ به پیشگاه کدام خدا است که باید شکایت خود را ببرد؟

 

  چه پوچ و نا امید کننده است برای ایرانی اگر در چهره ی این واقعیت بنگرد: که

اجرای قوانین الهی است که به بی قانونی انجامیده است. که این شریعت و سنت الله و ارزشهای  اسلامی ست که هم اکنون برسر نوشت ایرانی حاکم گردیده است. ایرانی امروز با خود می اندیشد که کجاست آن الله که من با نام او آغاز می کنم و او را بخشنده و مهربان میخوانم؟ این کدام الله است که اجازه میدهد، که به جرم محاربه با خدا، بهترین، شجاع ترین پاک ترین فرزندان این خاک و بوم را بدار بیاویزند؟ آن کدام الله است که از نظاره ی بدار آویختن انسان ها، تنبیه و مجازات، شکنجه و ضرب و شتم آنها، راضی و خشنود میشود؟

 

رسانه های ارتباطاتی از رنج و درد و شکنجه مادر و پدر، و خانواده ی احسان فتاحیان در وا پسین لحظات زندگی فرزندشان که در چنگال کشنده ماموران الله گرفتار بود، خبر میدهند. میگویند که وقتی همه مجرا های اجرائی، قانونی و عرفی را بروی خود بسته دیدند، به بیت رهبری پناه بردند. امید به بخشایش نداشتند، تنها تقاضا داشتند مرگ جگر گوشه شان را به تعویق بیاندازند، تا شاید که به ثبت برسد که او مرتکب جرمی نشده است که سزاور مرگ باشد. همچنانکه وکیل وی آقای احمد سعید شیخی اعلام نموده است که مالکیت بر اسلحه تا محاربه، فاصله ایست طولانی. داشتن اسلحه ممکن است جرم باشد که در قانون مجازات آن تا یکسال حبس بیشتر تعین نشده است (نقل به مضمون). امروز ایرانی از خود می پرسد مسئول این جنایات کیست؟ آیا این فتاحیان و هزاران مبارز و قهرمان دیگر همچون او که هم اکنون در زیر پنجه های خون آلود بازجویان دادگاه الهی گرفتار آمده اند، قانون شکنی میکنند و یا نظام قضایی و قضات و قاضی نظام اسلامی؟

 

استبداد سیاسی حق و حقوق فرد را محدود میکند. اما استبداد الهی حق و حقوق انسانی را نابود و حق و حقوق الله را بر قرار مینماید. نظام اسلامی در دفاع از ملت و قانون نیست که بدار میزند، بلکه در دفاع از حق و حقوق الله است که جوانان این کشور را بخاک خون میکشد: میزند، میکوبد، تنبه و مجازات و شکنجه میکند و به جسم و جان معترضین به ظلم و ستم، تجاوز میکند و زخمهای التیام ناپذیر وارد میسازد. اگر استبداد سیاسی مرتکب خشونت میشود، استبداد الهی مضاف بر خشونت دچار خشم و بیرحمی و کین خواهی نیز میشود. آنچه از سپاهیان دین، از جمله بسیجیان و گارد های ویژه و نیروهای انتظامی بچشم میخورد، خشم است و بیرحمی. بسیجی به قربانی خود رحم نمیکند. با توم خود ش را که بر فرق و بدن مردم معترض وارد میسازد همراه خشمی عمیقی میکند. او میزند که تسلیم کند که معترض را از کرده خود پشیمان سازد. او میزند که انتقام نافرمانی را بگیرد. تردیدی ندارد که خشم و خشونت و بیرحمی او را الله تایید و تصدیق میکند. تنها بنام الله است که میتوانی شمشیر خود را بر هر گردنی فرو آوری- بویژه گردن های برافراشته، گردن هایی که در برابر هیچ خدایی حتی الله، هرگز خم نشوند.

 

آری بسیار غم انگیز است که ملجاء و پناه ایرانیان خود منشاء ظلم و ستم است، منشاء تاریکی و سیاهی. وقتی الله، خود حاکم است. دست به دامن چه کسی میتوان شد؟ خانواده های خاوران، خانواده هایی همچون فتاحیان که باید ناظر خاموشی فرزندشان باشند به کیست که میتوانند شکایت کنند؟ غم و اندوه آنان را کدام خدا تسکین میدهد؟ آیا آه و ناله های درد انگیز آنها را میشنود؟  مگر الله توجیه گر نظم و انضباط و اخلاق اسلامی نیست؟ مگر قصاص و سنگسار، شلاق و تازیانه،از احکام جاری نیستند؟ مگر جهاد و شهادت، جنگ و خونریزی و ریختن خون دیگری تا آخرین قطره خون خو،د تکلیف و وظیفه الهی نیست؟ تباهی و انحطاط در این نیست که امروز خشم و خشونت حاکم است بلکه در آن است که خشم خشونت، توجیه الهی دارد، که از زهد و تقدس و الله پرستی ست که بر میخیزد. مگر ممکن است که بازجویی که   هستی و نیستی، جان و زندگی انسانی دربند رد در دست خود گرفته است، مراسم وضو ی خود را بجای نیاورده و در سجده های طولانی مراتب حقارت و خواری خود را به عرض الله نرسانده باشد؟ نماینده ولی فقیه، حجت الاسلام سعیدی در تودیع حکم انتصاب سر لشگر جعفری، به مقام ریاست کل سپاه پاسداران، از تحولات کیفی در سپاه پاسداران سخن راند و نشانه ی آنرا پیشرفت در زهد و تقوای و خواندن نماز نافله شب، اعلام مینماید (خبرنامه آفتاب، شهریور 11، 86).  در ایمان سربازان الله، از خامنه ای و احمدی نژاد گرفته تا بازجو و بسیجی نباید کوچکترین تردیدی داشت، چه اگر ایمان به الله و احکام الله نبود هرگز، نمیتوانستیم شاهد چنین خشم و خشونت و بیرحمی، شاهد نظمی که بر اساس کین خواهی برقرار گردیده است باشیم. اینان همان هستند که میخواهند باشد، متعهد به اصل و اصول اسلامی، تسلیم و اطاعت، تقلید و پیروی. بنابراین، امروز چه کسی بجز الله را میتوان مسئول شناخت؟ مگر بجز حکم و احکام الله حکم و احکام دیگری هم حاکم است؟ آیا میتوان تصور کرد که آیت الله ها و حجت الاسلام ها و کار گزارن اداری شان به چیز دیگری جز دفاع از حق و حقوق الله، اندیشه کنند؟  چه غم انگیز و اندوهبار، مایوس و نا امید کننده است که امروز باید الله را مسئول بدانیم و کیفر خواست را باید علیه الله صادر کنیم. 

 

 

فیروز نجومی

 

fmonjem@gmail.com

Saturday, October 24, 2009

نا قوس مرگ الله را بصدا در آوریم

نا قوس مرگ الله را بصدا در آوریم

بعضا بر آنند که ولایت فقیه و کار گزاران ش، با جنایاتی که تا کنون بر علیه بشر مرتکب شده اند، گور حکومت اسلامی را می کنند. حال آنکه آنها به کاری بس بزرگ و سرنوشت ساز تری دست زده اند. آنها گورکن الله هستند. آنها مقدمات یک عزاداری شگفت انگیز را تهیه می بینند. عزای مرگ الله. چرا که الله خود نیز در دام شیطان گرفتار گردیده و در پی وصلت با عروس فریبنده ی قدرت، آسمانها را ترک نموده و گام بر زمین نهاده به زمره ی میرندگان پیوسته است. الله تن خود را نا دانسته بزمین آلوده نموده و زمینی گشته است. این است که مرگ ش فرا رسیده است. ما ایرانیان باید این وظیفه سترگ را بدوش بگیریم و ناقوس مرگ الله را برای جهانیان بصدا در آوریم. کدام ارباب است که مرگش رعیت را خوش نیاید و امید به رهایی را در دل او زنده نسازد. وقتی ایرانیان به خیابانها میریزند، به استقبال مرگ الله است که می شتابند. وقتی شبانگاه ان بر بام ها فریاد بر آورند الله اگبر، بر دوشن خود تابوت الله است که حمل میکنند. این آغازی ست که باید باستقبال آن رویم، اگر ما از بصدا در آورد ناقوس مرگ الله خود داری کنیم، شانه از زیر بار مسئولیت خالی کرده ایم و به نسل آینده واگذار نموده ایم. 

مرگ الله را از پیش زرتشت اعلام کرده است. اما این خبر بگوش مسلمانان هنوز نرسیده است. ما ایرانیان هستیم که باید الله را بخاک بسپاریم و خبر آنرا در سراسر جهان بشارت دهیم.
نه تنها ملت خود، ایرانیان را بلکه اعراب و ترک، مغول و آفریقایی را نیز از اسارت و بندگی رهایی بخشیم. تنها با کندن گور الله است که میتوانیم به رهایی امیدوار باشیم. دیگر نباید خود را به برداشتن قدمهای کوچک خشنود سازیم. ملت آماده است که گام بزرگ را برگیرد. حکومت ولایت شرایط به خاک سپاری الله را بوجود آورده است.

اما بعضا هراس لعنت و نفرین را در دل گرفته اند. که وای اگر مردم خبر مرگ الله را باور نکنند؟ وای اگر در مراسم تدفن الله شرکت نجویند؟ وای اگر عبودیت و اطاعت را دون شان انسان ندانند؟ آنگاه الله جاویدان خواهد ماند و شعله آتش انتقام ش نسل های آینده را در کام خود فرو برد. که این خبر را باید هنوز پنهان بداریم. باید آنرا بزمانی دیگر موکول کرد. هم اکنون مردم یک دلند. حرف الله یگانگی آنها را در هم فرو ریزد. هراس از الله ای که در درون، نسل پس از نسل نهاده میشود، پیوسته سبب شده است که حقیقت وجود الله هرگز آشکار نگردد. چه شمشیر الله پیوسته آماده فرو آمدن بر گردنی بوده است که الله را مورد شناسایی قرار دهد و یا انگشت اتهام بسوی الله دراز کند و او را مسبب تاریکی و تعصب و خرافه پرستی و واپسگرایی، معرفی نماید. تهدید به مرگ البته که سکوت میآورد. اما تا کی باید سکوت کرد. آنهایی که نقش الله را در عقب ماندگی علمی و فرهنگی و مهمتر از همه قرنها استبداد را دست کم میگیرند، در پی قدرت هستند نه در پی بر افراشتن پرچم حقیقت. در آنها الله نیز میزید و خود از آن بی خبرند، بر آن تصورند که روشنایی را در درون خود نظاره کرده اند.

هم اکنون که الله بر زمین نشسته است، زمانی ست که باید بدون هراس به چهره اش بنگریم و او را همانگونه که هست، نطاره کنیم، مستقیما، با جزم و عزم. نه در برابرش پشت خود را خمیده ساخته، پوزه خود همچون حیوان بخاک می ساییم، و نه به حقارت و خواری خود اعتراف کنیم. ما باید الله را از لذت خدایی، محروم سازیم. الله جز بندگی و عبودیت چیز دیگری نخواهد. سراسر زندگی را اگر وقف حمد و ستایش الله کنی، هنوز نمیتوانی خود را مصون از خشم و خشونت الله بدانی. الله انسان را آفریده است که ترس و هراس او را در دل بگیرد. مبادا بخود عقل و خرد نسبت دهی قبل از آنکه غایت و نهایت آنرا در الله شناسایی کرده باشی . الله به انسانیت و چیستی و کیستی وجود انسان، اعتنایی ندارد. الله چیزی جز تسلیم و اطاعت نخواهد. الله مرکز وجود و فرمانروای آن است. آزادی و استقلال که مجزا میسازد انسان را از حیوان، تنها چیزی ست که الله با آن سر سازگاری ندارد. آنرا به شیطان نسبت میدهد و منشاء شرک و کفر و سرنگونی انسان، میخواند.

اکنون الله آن موجود بیگانه نیست که در آسمانها میزید و بوصف و توصیف خود در قرآن میپردازد. الله بسیار نزدیک به ما ست اگر چه همیشه مجزا و تنها از بندگان خود می نشیند. آقای خامنه ای را ذره ای تفاوت با الله نیست. خامنه ای نیز همان خواهد که الله میخواهد. خود بارها اعلام کرده است، «عبودیت، یندگی، انضباط اخلاقی». اخیرا « شجاعت» و «بصیرت» را هم به خواسته های خود افزوده است. خداوند خامنه ای شجاعت و بصیرت را برای خود فرمانی و خودگردانی، برای چیره شدن بخویشتن نیست که میخواهد، بلکه برای افتخار و تبختر به خفت و خواری ست، همچنانکه مرسوم است در میان الله باوران. خداوند خامنه ای همان گوید و همان کند که الله گفته است و کرده است. در خشم و خشونت و بیرحمی، خود را آزاد و بر حق میداند. خود را اربات میداند و مردم ایران را رعیت های خود بشمار آورد. خداوند خامنه ای، مثل الله تنها کسی ست که گوینده است. همچنانکه هرگز چیزی بگوش الله نرسد، خداوند خامنه ای نیز از شنیدن بی نیاز است و همچون الله پاسخگوی چیزی نیست. همچنانکه همه ی بندگان و زندگان به الله مسئولند، نسبت به خداوند خامنه ای نیز، اما نه الله مسئول است و نه خداوند خامنه ای. بآن دلیل که خود ارباب اند و فرمانروا.

روشن است که دشمن ما ایرانیان بزرگتر است از خامنه ای و احمدی نژاد. دشمن ما ایرانیان الله است که در درون ما میزید. این الله درون ما بوده است که ما را وا داشته است که سی سال به اسلام نه یک کلمه زیاد و کم، تن بدهیم. هیچ چیز نمیتواند اسارت و بندگی را در نظام اسلامی توجیه کند مگر قرنها باور به الله و پذیرش روابط ارباب و رعیتی بعینوان یک رابطه ی طبیعی. نظام اقتصادی و سیطره ی سرمایه داری نیست موجب تیره روزی ما ایرانیان. آنچه سبب انحطاط و تباهی ما گشته است فرهنگ و نظام ارزشهایی ست که بنیان آن الله پرستی ست. جنبشی که در واکنش به رای خداوند خامنه ای مبنی بر گزینش احمدی نژاد بعنوان ریاست جمهوری پا بعرصه وجود گذاشته است، از مرگ الله هنوز آگاهی پیدا نکرده است. بگذارید که از خداوند خامنه ای دو کلمه را قرض بگیریم و بگوییم که  برای بصدا درآوردن مرگ الله نیازمند شجاعت هستیم و بصیرت.







Thursday, January 08, 2009

عامل ویرانی عراق:

عامل ویرانی عراق:
فرهنگ بومی
یا
اشغال آمریکائی



آنچه در عراق میگذرد علیرغم برقراری آرامش در بعضی از نقاط کشور با ورود نیروهای امدادی پس از تقریبا گذشت یکسال، است و هنوز ، کشتار مردم بیگناه است و قتل و جنایت، هرج و مرج و آشوب و انفجار، ادامه دارد. نه در بیرون امنیت است نه در درون. هم در خانه ممکن است مورد تجاوز قرار گیری هم در کوچه و خیابان. هم ترور و آدم ربایی سیاسی هست و هم جنائی. ترس و وحشت و بی اعتمادی نسبت به دولت و حکومت. هویتها همه مظنون اند و شناسائی دوست از دشمن نا ممکن. همبستگی بر اساس علایق فرقه ایست و یا قبیله ای و یا تبار قومی و نژادی. بر اینها البته باید عاطل ماندن پروژه های سازندگی و در نتیجه افزایش فقر و بیکاری را نیز افزود.

بعضی ها برآن باورند که همه نابسامانی ها و تخریب و ویرانی ها، نتیجه عمل و تصمیم ناسنجیده لشگر کشی بوش، رئیس جمهور آمریکا، به عراق بوده است. مقصر اصلی را آمریکا میدانند. که سرنگونی صدام حسین نه تنها نتایجی که انتظار میرفت برآورده نکرده است بلکه سبب تقویت حکومت اسلامی در ایران و تبدیل آن به یک قدرت منطقه ای نیز شده است، رژیمی که خود مظهر استبداد و دیکتاتوری ست که رویای سلطه و سروری را در آن ناحیه در سر می پرور اند. بعضی دیگر آمریکا را به قلدری و زور گویی در روابط بین المللی متهم میکنند و بر آنند که حمله آمریکا به عراق را باید تجاوز به یک کشور خود مختار و مستقل محسوب داشت، و آنرا موجب برقراری سنت بی قانونی در روابط بین المللی دانست. و بعضی دیگر اعتقاد دارند که آزادی، دادنی نیست. آنرا نتوان با توپ و تانک بر مردم تحمیل کرد.


این نگارنده بر آن باور است که صدور چنین حکمی بیانگر دیدی کوتاه و محدود است بآن که حمله آمریکا به عراق و سرنگونی صدام حسین را آز تاریخ و فرهنگ آن کشور جدا ساخته و بر این ادعا قرار گرفته است که دست و پا بسته را، اسیر و بنده را- آنکه محروم از گفتن و شنیدن بوده است و حقارت و خواری در نتیجه استمرار نظامهای استبداد و سرکوب در سرشت ش نهادین گشته است، خود باید برخیزد و خویش را آزاد سازد. با دست های بسته زنجیر اسارت و بندگی را بگسلد. از بیرون این امری ست به عبث و بیهوده، شیوه ایست امپریالیستی، در پی منافع اقتصادی و گسترش سلطه جهانی. غافل از آنکه اگر آزادی را تجربه نکرده باشی چگونه میتوانی خود را رها سازی.

اما وقایع عراق، قبل از آنکه شاهدی باشد بر شکست آمریکا در رسیدن به مقاصد مادی و سیاسی و توسعه بازار و سرمایه داری و نیز برقراری دموکراسی غربی، بیانگر شکست آزادی و رهایی است در برابر فرهنگ استبداد و دیکتاتوری و مطلق گرایی. باید دید آنان که در برابر آمریکا به مقاومت برخاسته اند، چه گروه ها و دسته هائی هستند؟ آیا نماینده آزادی اند یا اسارت و بندگی؟ آیا نماینده ارتجاع هستند و عقب گرایی، یا پیشرفت و سعادت خواهی؟ آنها که از درک تغیرات شرایط جهانی عاجزند و علیه پدیده امپریالیسم موضع میگیرند، دانسته و یا نا دانسته تداوم رژیم سلطه و سرکوب صدام حسین و یا القاعده و حکومت دین به رهبری مقتدا الصدر و طالبان و حزب اله را تایید میکنند. گوئی میتوان آنها را با جنبشهای ملی و آزادیخواهی دوران جنگ سرد مقایسه نمود. قهر و خشونتی که در عراق رخ میدهد، بیانگر یک جنبش رهائی بخش استوار بر ملت خواهی و دموکراسی و آزادی ست. بعید به نظر میرسد که بتوان آنچه در عراق میگذرد با جنبش رهائی بخش ویتنام مقایسه نمود. زیرا که در اولی قهر و خشونت خود هدف است حال آنکه در دومی وسیله رهائی از سلطه بیگانه بوده است.

آنچه که در عراق گذشته است و هنوز هم میگذرد بیان این حقیقت است که ملتی که برای سالیان دراز در زیر سلطه دیکتاتوری و در ترس و وحشت زیسته اند، نیاز به آزادی در درونشان کشته گردیده است. انگیزه بقا صرفنظر از شرایط موجود، انسانها را به حیوان های مطیع و فرمانبردار تبدیل میسازد. آنکه در تحت نظام سلطه و سرکوب زندگی میکند، خود را خالق و سازنده تاریخ و یا جامعه ایکه در آن زندگی میکند نمیداند. در تخریب آن اگر شرکت نکند، در پیشرفت و آبادی آن بی اعتنا میماند و خود را بدان متعلق نمیداند. فرمانروا و مالک بر جامعه آنست که وسایل قهر و قدرت و سرکوب و خشونت، تنبیه و مجازات و شکنجه را در کنترل خود دارد. آنکه تحت نظام استبدادی رشد نموده و به بلوغ میرسد،اعتماد نفس در وی به بار دهی نمی رسد زیرا که بجای آنکه بر خود تکیه کند، به دولت و قدرت مرکزی تکیه میکند و بآن وابسته میشود. به دولت همچون ارباب و فرمانروا مینگرد و بخود مانند رعیت و فرمانبر. تنها ارباب است که دهنده است و گیرنده. او ست پاسخگوی نیازها. وابستگی رعیت به ارباب در سرشت ش نهادین میگردد. در جامعه و نظام دیکتاتوری سلطه افکنی دارای مرز و حدودی نیست، دیکتاتور نه تنها مدافع نظم و امنیت است و سکوت و ثبات را بر قرار میسازد ، بلکه بسیار فعال می باشد در تولید و توزیع و اداره و کنترل نظام اقتصادی. روشن است که آنچه دیکتاتور گوید و کند، سوال پذیر نیست. همیشه هرچه هست خوب و مثبت و زیبا است. نه زشتی است. نه بدی.نه ظلم هست و نه بی عدالتی. بزبان ساده تری در نظام دیکتاتوری حسابداری و حساب رسی و جود ندارد. میتوانی براحتی متهم و محکوم شوی. ناگهان ناپدید و منهدم شده بار دیگر خانه و خانواده نبینی. البته هرگز، حتی به حرف و علم و اشاره هم نتوانی، محکوم و یا متهم کنی. این ویژگی ها رفته، رفته بخشی از فترت ملتی میشود که ده ها بلکه صد ها سال تحت نظام سلطه و سرکوب زندگی کرده است که ضرورتا کلیه رفتار ها و باورهای ش را شکل داده به آن صورت می بخشد. به نبود آزادی، آزاد گفتن و آزاد شنیدن و آزاد اندیشیدن، عادت میکند. در نتیجه محرومیت طولانی، نیاز به آزادی در نهاد ش پنهان مانده بیگانگی و بی اعتنائی بدان تبدیل بیک فرهنگ، یا شیوه زندگی، میشود که از نسلی به نسل دیگر انتقال یابد.

بنابراین، آنجا که بنیان پوسیده دیکتاتوری بناگهان فرو میریزد، ملت نتواند به استقبال آزادی بشتابد. بجای آنکه درآغوش ش کشد به رویت ش هراس برش داشته و پا به گریز میگذارد. بویژه اگر خود عامل آن نباشد. در نگاه او آزادی همیشه یکی بوده است با هرج و مرج و نا امنی، و با بیعاری و بی بند و باری. بهمین دلیل براحتی خوشآمد گوید بیک نظام استبدادی. در ایران ملت پس از فرو پاشی شاهنشاهی، بسیار سریع سر تسلیم و اطاعت فرود آورد در برابر استبداد دینی و امنیت و آسایش خود را یافت و در دامن سنت و سنتگرایی، کهنه و کهنه پرستی. نه گویی، نفی و نقد سرکوب و نابود گردید نظام آری گویی و تایید و تصدیق و یا نظام فرمانروایی و فرمانبرداری، اما این بار از نوع دینی، برای بار دیگر برقرار گردید.

در عراق نیز با سرنگونی صدام و گسیختن بند های اسارت از دست و پا، مردم هراسناک شدند. بویژه که اینبار آزادیخواهی یکی میشد با نیروهای اشغال گر آمریکائی. بنابراین میدان برای تاخت و تاز تنها نهاد و نیرویی که در تحت نظام سلطه و سرکوب، بقا و دوام یافته بودند، آغاز گردید. قهر و خشونت، جنگ و خونریزی و تخریب و ویرانی که در عراق واقع شده است و میشود، بیانگر سنت و فرهنگ نظام دیکتاتوری و ارزشهای دینی است، نه لزوما یک جنبش ملی رهائی بخش از یو غ اشغال خارجی. قهر و خشونتی که عراقی نسبت به عراقی، شیعه و سنی نسبت بیک دیگر روا میدارند، حیرت انگیز است اما بی سابقه نیست. چرا که هدف این قهر و خشونت دشمن مسلح نیست که مردم عاد ی ست، زن و مرد است کوچک و بزرگ و یا پیر و جوان. برای نیروها دین هدف آنقدر مقدس است که برگزیدن هر راه و ابزاری برای رسیدن به آن قابل توجیه ست، از جدا کردن سر از بدن ، آدم ربایی و ترور و شکنجه، گرفته تا انفجار و کشتار کلان در امکان عمومی. به عبارت دیگر فرهنگ دیکتاتوری- دینی، فرهنگ آزادی و آزادی پرستی نیست، فرهنگ قهر و خشونت است و تسلیم و اطاعت، فرهنگ فرمانروایی است و فرمانبرداری.

اگر آنچه در عراق روزانه اتفاق میافتاد ریشه در فرهنگ دیکتاتوری و مطلق گرایی دین دارد. ریشه در فرهنگ تعصب و خرافات دارد، به آن دلیل است که تداوم و استمرار تاریخی آن نیاز به آزادی و خود مختاری را در عراقی کشته و نابود ساخته است. عراق اولین کشوری نیست که آمریکا به اشغال خود در آورده و به آن آزادی بخشیده است. آلمان و ژاپن و حتی کره جنوبی نمونه هایی است از اشغال آمریکایی. خوش آمد گویی به نیروی اشغال گر و مذاکره و مصالحه نه تنها سبب سر افکند گی نشده است بلکه آنها را به غرور و سروری نیز رسانده است. اشغال عراق را علیرغم اشتباهاتی که نیروهای آمریکا مرتکب شده اند، نباید مسبب اصلی تخریب و ویرانی عراق دانست بلکه نتیجه فرهنگی دانست که با آزادی بیگانه است و از تجربه آن به ترس و هراس افتد. با بیش از صدها میلیارد دلار هزینه و بیش از چهار هزار کشته و ده ها هزار زخمی، بنظر نمیرسد سودی از این ماجرا عاید آمریکا شده باشد.

م. ن. معرفت

 


Friday, July 25, 2008

افشای مافیای اقتصادی



افشای مافیای اقتصادی!


معصوم طاغوت میشود، طاغوت معصوم




آیا آخر زمان فرا رسیده است؟ آیا به روز نهایی، به قیامت و روز حسابرسی نزدیک شده ایم؟ اگر به رئیس جمهور عزیزمان خوب گوش فرا دهیم، پاسخ باین سوال بدون شک یک آری بزرگ است. چرا که او همین چندی پیش به ملت یاد آوری نمود که (نقل به مضمون) خیال نکنید امام زمان در یک گو شه ای نشسته است و بی سر و صدا زندگی میکند و بکار کسی کاری ندارد. این یک اشتباه بزرگ است. امام زمان است که جهان را مدیریت میکند. جهان بدون مدیریت خود بخود که بگردش در نمیآید. اگر امام نباشد، هستی بهم میریزد. ساده لوحان بر این باورند که آمریکایی ها در پی نفت و ثروت باین طرف دنیا لشگر کشیده اند. نمیدانند که این ظاهر جریان است. باطن این عمل آن است که آمریکایی ها خبر دار شده اند میدانند که دست الهی در این منطقه بیرون آمده است و بزودی نظم الهی را بر سراسر جهان حاکم خواهد نمود.

اما از آنجاییکه ملت ایران، عادت کرده اند حرفها و سخنرانی های رئیس جمهور را مایه شوخی و مزاح کنند و هر چه که از دهان زیبایش بیرون میریزد به باد تمسخر بگیرند، متوجه حقیقتی که در سخنانش نهفته است نمیشوند. چرا که اگر کمی دقیقتر به وقایع روزانه بنگری، دست امام زمان را در همه آنها میتوانی بخوبی مشاهده کنی و به مدیریت فعال او آگاه شده، نشانه های فرا رسیدن آخر زمان را با چشمان خود براحتی به بینی. مثلا اگر حکمت الهی درکار نبود آیا امکان داشت که ناگهان یک شخصی که نامش را هرگز کسی نشنیده است ظاهر شود و به رسوا نمودن رهبران و مدیران عالی رتبه کشور که در زهد و تقوا در ردیف خداوند خامنه ای قرار دارند، دست بزند؟ باین دانشگاه و آن دانشگاه در غرب و شرق کشور سفر کند و روضه وا مصیبتا سر دهد که چه نشسته اید مردم، آنان که بر شما حکومت میکنند، همه دزد و چپاول گرند. اینها همه راه زنانی هستند که لباس روحانی به تن دارند و عمامه امام زمان را برسر گزارده اند. برای امام حسین چه خود زنی ها که نمی کنند. این دینداران خداپرست حلقه ی حاکمیت را که در مرکز آن خداوند خامنه ای قرار گرفته است تشکیل میدهند و همه از بالا تا پائین به غارت ملت اشتغال دارند. این آقای عاری از شهرت که گفته میشود عضو کمیته تحقیقات و تفحصات مجلس بوده است اعلام میدارد که این حلقه مرکزی حکومت همان مافیای اقتصادی ست که مال و ثروت ملت را مثل مال یک بچه یتیم و بی سر پرست به جیب خود میریزند و علت اصلی گرانی و تورم، کمبود مسکن، بیکاری مزمن، فقر و تنگدستی، فرار سرمایه ها از کشور شده و جامعه را عمیقا دچار بحران اقتصادی ساخته است، بحرانی که هزینه آنرا مردم باید بپردازند. این آقای کم شهرت اظهار داشته است که رئیس جمهور مدتهاست که در پی معرفی مافیای اقتصادی ست ولی خدا شاهد است که قدرتمداران درون نظام حاضر نشده اند که باو امداد رسانند تا او وظیفه و تکلیف الهی خود را بسر انجام رساند.

این آقای ناشناس که به معرفی مافیای اقتصادی برخاسته است عباس پالیزدار نام دارد. او حد اقل پنجاه تن را با نام و نشان شناسایی میکند که در درون حلقه مرکزی حکومت قرار دارند. هریک از آنها برای خود کانونی از قدرت است و با گارد و لشگر ویژه و شیوه کار و عملیاتی مثل گانگسترها. این افراد عبارتند از عباس واعظ طبسی، تولیت استان قدس رضوی به همراه فرزندش ناصر واعظ طبسی، آیت الله محمد امامی کاشانی، عضو سابق شورای نگهبان و امام جمعه تهران، محمد یزدی از اعضای سابق شورای نگهبان، و مجلس خبر گان، و دبیر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و رییس سابق قوه قضاییه و فرزندش حمید یزدی ، ابوالقاسم خز علی، عضو جامعه مدرسین و عضو سابق فقهای شورای نگهبان، علی اکبر ناطق نوری، رییس بازرسی ویژه دفتر آیت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی، حجت الا سلام معزی ، معاون دفتر رهبر جمهوری اسلامی، محسن رفیق دوست، رییس سابق بنیاد مستضعفان و از بنیانگذاران سپاه پاسداران، حبیب الله عسکر اولا دی، دبیر کل موتلفه اسلامی، علی فلا حیان، وزیر اسبق اطلاعات و علی اکبر هاشمی رفسنجانی به اتفاق فرزندانش.

اگر با دقت بیشتری بنگری می بینی تنها کسی که در این حلقه مرکزی حکومت که زننده حرف آخر و نهایی، معصوم مانده است و مظلوم، خداوند خامنه ای است. یعنی تمام اطرافیانش آنها که حاکم بر جامعه هستند ، بنا بر قول پالیزدار همه غارتگرند و دزد و رانت خوار و رشوه بگیر و فاسد. بعبارت دیگر، تمام آنهاییکه دور و بر خداوند خامنه ای را گرفته اند مو صوف به صفات طاغوت اند. درست کپی تمام آنهاییکه بلا فاصله پسر از فروپاشی رژیم شاهی بر روی پشت بام مدرسه مروی، آنجا که امام خمینی سکونت داشت به جوخه های اعدام سپرده شدند.اما این بازی تاریخ است که طاغوت زمانی محکوم است و زمانی دیگر حاکم. تردید نتوان داشت کسانی که آقای پالیز دار نام میبرد طاغوت زمان معاصرند.

اما با نگاهی دقیقتر متوجه میشوی که در لیست آقای پالیز دار نامی از حلقه ریاست جمهوری بچشم نمیخورد. چرا ؟ چون در حلقه دولت، معصوم اصلی آقای محمود احمدی نژاد است، که اگر چه بخشی از حاکمیت است و خود منشاء قدرت، با این وجود دوستان ش او را موسای زمان نام نهاده اند. و همه ی آن کسانی که در درون حلقه ریاست جمهوری قرار دارند در تقلید و تبعیت از وی، معصوم اند و مظلوم. در این صورت آیا ممکن است که معصوم طاغوت شود حتی اگر حاکم باشد و طاغوت معصوم؟ البته که این بخشی است از رمز و راز مدیریت امام زمان. و گر نه چطوری ممکن است که ناشناسی از دنیای ناشناخته به پا خیزد و شلاق بهتان و تهمت را بر گرده رهبران دین و جنگ آوران سلحشور حق علیه کفر و باطل ( مثل رفسنجانی و رفیق دوست و شرکا)، وارد آورده و دامن معصومین مظلوم، مردان زاهد و با تقوای حلقه رهبری خداوند خامنه ای را لوث نموده و به طاغوت مبدل سازد؟ آیا ممکن است که امام زمان با ریاست جمهوری تبانی نموده و به آماده ساختن شرایط برای ظهور دست زده باشد؟ یعنی فساد و تباهی را باوج خود رساند؟ چرا که مهم نیست از چه منظری بنگری، آنچه مسلم است شرایط برای ظهور و خروج از غیبت امام آماده شده است. اگر امام در این زمان که فساد و تباهی دامن معصومین مظلوم، رهبر انی که پیشانی پینه بسته شان نشان سجده های طولانی در برابر خداست فرا گرفته و همه دنیا پرست و حریص و طماع و غارتگر از آب در آمده اند، از غیبت خروج نکند، در انتظار چه چیزی بسر میبرد؟ اگر زمانیکه ظلم و ستمگری و فساد و تباهی همه جا را فرا گرفته و حاکمانی که به نام پیغمبر و امام به غارت و چپاول ملت دست زده و ملت مسلمان را به اسارت و بندگی کشانده و فقر و محنت و ذلت و خواری را بر آنها تحمیل نموده اند، امام از غیبت خروج نکند چه وقت است زمان خروج.

آنچه مسئله افشا گری آقای پالیزدار را بیشتر غامض و مشکل میسازد آنست که آقای الهام سخنگوی رئیس جمهور هر گونه ارتباطی را با نامبرده رد کرده و افشا گری های وی را محکوم نموده است. از آن مهمتر آنکه وقتی در روز جمعه 24 خرداد مردمی که در پارک ملت در حمایت از رئیس جمهور تجمع نموده و در خواست معرفی مافیای اقتصادی را مینمودند، نیروهای انتظامی و نیروهای مخفی بسیجی مورد حملات وحشیانه و بیرحمانه قرار میدهد و شدیدا به سرکوب آنان می پردازد. نیروهای انتظامی و جاسوسی بسیج نه ملاحظه پیر و خرد سال را نمودند نه همشیر گان نا محرم. همه را به قصد نابودی میکوبند و بدین منظور از زنجیر و و گلوله های پلاستیکی و گار خردل برای فرو نشاندن اعتراضات نیز استفاده میکنند.

حال باید بار دیگر این سوال را تکرار کرد که وقتی که مردان زاهد و دین دار، آنها که عمامه امام زمان را بر سر نهاده اند و عمری را در حوزه های علمیه به اجتهاد در علم الهی پرداخته اند، یعنی زمانیکه، آیت الله ها و حجت الا سلام ها غارتگر و چپاولگر از آب درآمده و یا به عبارتی معصوم و مظلوم به طاغوت تبدیل میشود و بالعکس طاغوت میشود معصوم و مظلوم، نشان آن است که آخر زمان فرا رسیده است و بزودی امام از غیبت خروج خواهد نمود و مافیای اقتصادی را معرفی نموده و حساب آنها را خواهد رسید؟

Saturday, July 19, 2008

طرح تشدید مجازات در مجلس

و بر قراری امنیت روانی در جامعه

چه نشسته اید که آخر زمان نزدیک است و امام زمان در حال خروج از غیبت است و بر افق هستی سایه افکنده است. در حالیکه پشت خمیده مردم زیر بار تورم و گرانی، بی کاری و فقر و محنت و بی مسکنی، خمیده تر گردیده است. در دوران پر پولی، درست زمانیکه ارزش ثروت و منابع طبیعی ملت روزانه در حال صعود است، نیازمندی های ابتدایی و بی پولی جرائمی مانند دزدی و قتل و جنایت، فحشا و تجارت کالا های جنسی را افزایش داده است. در زمانیکه پاسداران دین و سینه چاکان امر به معروف و نهی از منکر به جهاد امنیت اخلاقی در جامعه دست زده اند و با بد حجابی و مد گرایی به مبارزه مرگ و زندگی اشتغال داشته اند، و باین ترتیب به افزایش فحشا و زو گیری، تجاوز به عنف و جرائم جنسی دامن زده اند، مجلس اسلامی بفکر برقراری امنیت روانی در جامعه افتاده است. آنهم با فوریت و سرعت هر چه بیشتر. این است که در روز چهارشنبه دوازدهم تیرماه سال جاری طرح تشدید مجازات جرایم اخلال در امنیت روانی جامعه، با قید یک فوریت در مجلس اسلامی به تصویب رسید. براساس این طرح متهمانی که در دادگاه به عنوان مخل امنیت روانی جامعه شناخته شوند، اعدام خواهند شد. راهزنی و سرقت مسلحانه، تجاوز به عنف، تشکیل باندهای فساد و فحشا، تاسیس و دایر کردن وبلاگ و سایتی که مروج فساد و فحشا و الحاد شناخته شود، قاچاق انسان به منظور استفاده جنسی، شرارت، آدم ربایی به قصد تجاوز و اخاذی از جمله مصادیق جرائمی معرفی شده اند که سبب اخلال در امنیت روانی جامعه میگردند. متهمین باین اعمال در ستاد های جرایم خاص که در سطح کشوری، استانی و شهری ساماندهی شده، محکوم و محارب و مفسد فی الارض شناخته و بنا بر قانون مجازات اسلامی اعدام خواهند شد.

آنچه حائز اهمیت است این است که این جرائم دیگر جرائمی جنایی محسوب نمی گردند، یعنی نه جرائمی علیه مردم و جامعه بلکه جرائمی بشمار آیند که دولت و قدرت بوقوع پیوسته است. بهمین دلیل تناسب جنایات و مکافات ضرورت خود را از دست میدهند. فردی که ممکن است برای رفع نیازمندیهای مادی و سیر ساختن شکم زن و فرزندانش دست بدزدی زده باشد، محکوم به اعدام میشود. آن فردی هم که در برابر ستم و ستمگری دین بر خاسته و ناگفته های راز انگیز قدرت را بزبان آورده، یا نگاشته است و یا به تجسم هنری در آورده و یا نفی و نقد کرده باشد تحت عنوان اخلال در امنیت روانی جامعه اعدام میشود. یا براه اندازی سایتهای اینترنتی بمنظور مقاومت در برابر دین و یا به منظور ترویج کالاهای جنسی ، محاربه محسوب شده و به اعدام محکوم میشوند. تفاوتی بین این جرایم و جرمهایی مثل سرقت مسلحانه و تجاوز به عنف و یا جرم تشکیل باندهای فساد و فحشا وجود ندارد. در صورت محکومیت مفسد فی الارض شناخته شده و به اعدام محکوم میشوند. جرایم صرفنظر از شرایطی که در آن اتفاق افتاده اند و بدون توجه به علت و ریشه آنها مستحق مجازات اعدام شناخته می شوند. این بدان معناست که کوچکترین تفاوتی بین جرم های جنایی و سیاسی و مرتبه و درجه اهمیت جرم وجود ندارد. هم چنانکه تجاوز به عنف و زورگیری جرم سیاسی محسوب میشود، براه اندازی سایت الحادی و یا سایت نقد و نفی حکومت دین جرم شناخته شده و اخلال در امنیت روانی و شورش علیه قدرت بشمار میرود و در نتیجه شامل مجازات اعدام میگردند. این البته درست در زمانی است که مبارزه قدرت در درون هیئت حاکمه به افشای مافیای اقتصادی انجامیده و نام بیش از 50 نفر از آیت الله ها و حجت الا سلام ها و مقامات نزدیک به خداوند خامنه ای در لیست غارت گران و چپاول گران ملت قرار گرفته اند. مضاف بر آن نیز بالا گرفتن تنش در روابط خارجی و اصرار بر غنی سازی اورانیوم علیرغم تحریمات اقتصادی، چشم انداز در گیری با قدرتهای بزرگ را محتمل نموده و دست یابی جهاد پرستان نیست انگار را به آرزوی قلبی شان که نوشیدن شربت شهادت است به واقعیت نزدیکتر ساخته است.

بعبارت دیگر، طرح تشدید مجازات اخلال در امنیت روانی درست در زمانی در مجلس اسلامی به تصویب میرسد که ملت در شرف خروج از فریب و تخدیر دین است و غارتگری ها و چپاول گری های قدرتمداران، یعنی آیت الله و حجت الا سلام هایی که ادعای پیروی از امامان معصوم را دارند و سراسر خود را روحانی و زاهد و پرهیزکاری معرفی میکنند، آگاهی یافته اند. سی سال تجربه حکومت دین به مردم مقلد و پیرو درس های گران بهایی را آموخته است. تا دیروز غارت گران چپاول گر، خاندان سلطنت و جیره خواران آن خان بوده اند. امروز بارگاه خداوند خامنه ای است و آنها که قرار است الگوی وارستگی و بی نیازی باشند، الگوی قناعت و کم خواهی، معنویات و الهیات باشند به غارت و چپاول ثروت و منابع کشور دست میزنند و خیانت و جنایت کاران اصلی در جامعه هستند.

اگر زمینه های سیاسی و اجتماعی تصویب این طرح را در نظر بگیریم، بدون کمترین تردیدی طرح امنیت روانی را باید طرح انحراف اذهان عمومی، طرح ایجاد ترس و وحشت، طرح جلوگیری از بیان اعتراض و مقاومت و طرح استحکام و تداوم حکومت آیت الله ها و حجت الا سلام ها و کارگزاران دین دار آنها دانست. بدون تردید رهبران حکومت دین چون ذاتاً مبتلا به مرض واپس گرایی هستند، برای حل مشکلات اجتماعی که خود سبب ایجاد آنها بوده اند روی بدوران بدوی بشریت نموده و تعامل خشم و خشونت و قهر و قدرت را داروی نجات بخش، مریض بشمار میآورند. چنین طرحی نیز شاهدی ست بر اثبات این واقعیت که مجلس اسلامی را باید یک حزب سیاسی خواند و طرح و لایحه ای که به تصویب میرساند سیاسی و در خدمت تحکیم و تداوم نظام قهر و قدرت صورت میگیرد. مجلس اسلامی هرگز عامل و مدافع منافع ملت نبوده است و در آن نیز هرگز نمایندگان مردم حضور نیافته اند. بنا براین از این مجلس که اخیرا بوسیله آقای لاریجانی مدیریت میشود نمیتوان انتظار داشت در تعقیب و دستگیری غارت گران چپاولگر و بر قراری امنیت اقتصادی باشد، چون او مدیریت تنها حزب حاکم بر جامعه را بعهده دارد.

Monday, March 10, 2008

دین خصم آشتی ناپذیر آزادی


دین

خصم آشتی ناپذیر آزادی



وعده بر این بود که وقتی دین به قدرت رسید، بساط کهن سال استبداد و دیکتاتوری، زور گوئی و قلدری برچیده شود. مردم از سرکوب و خواری و حقارت دوران شاهی رهائی یافته، برای اولین بار در تاریخ ایران روی به آزادی و آزاد زیستی گذارند و فعالانه ظرفیت ها و توانائی های خود را بدون ترس و هراس بمنصه ظهور رسانند. ظاهر و باطن یکی گردد و بنمایی همان که هستی. برای بودن مجبور نیستی که پوزه خود به درگاه قدرت بسایی، مجیز گوئی و ثنا و ستایش شاهنشاه و قدرتمدار کنی. گفتار و یا بیان آدمی از بند سانسور و سرکوب رها یی یابد. مردم دیگر مجبور نخواهند بود، اول به اطراف خود بنگرند، اصل و اصول دور اندیشی و مصلحت در نظر گیرند آنگاه کلمه ای به نفی و یا به نقد از قدرت در گوش یکدیگر پچ پج کنند. حال این بیان، شعر باشد یا موسیقی و یا تاتر، و یا رقص و نوازندگی، و یا نقاشی و سینما و یا بیان سیاسی و ادبی. مردم به آزادی نماینده های خود را بر گزینند تا اراده ملت و نه قدرت را قانونمند سازند. خانه قانون گزار متعلق به ملت گردد د و از برای حفاظت و دفاع از منافع ش برخیزد. داد و ستد، و اقتصاد کشور، تولید و توزیع مستقل از قدرت، شکوفا و جامعه را از فقر و محنت نجات بخشد، یعنی آزادی و استقلال را حکومت دین قرار بود به ملت باز گرداند و نقطه پایان را بر نظام استبدادی بگذارد.

کمتر کسی میدانست پی آمدهای پیوند دین و قدرت، چه خواهد بود. یا بعبارت دیگر، وقتی که امام بر جایگاه شاهنشاه نشیند، جامعه و ملت روی به کدام سوی خواهند نهاد؟ آزادی و استقلال و یا بازگشت به گذشته ای مغایر با خصایل و سرشت انسانی، نظام استبداد و اسارت و بندگی؟

اما چیزی طول نکشید که دین نقاب عطوفت و مهربانی از چهره برگرفت و صورت زشت و کریه، خشن و جبار خود را آشکار نمود. رحم و رحمانی اگر بود بلافاصله از دین رخت بر بست. جای خود را به قهر و خشونت داد. کمتر کسی میدانست که در راه خدا و بنام نامی اش، آلوده ساختن دست خود بخون انسانهای سرکش نه تنها سهل و آسان است بلکه لذت بخش است و غرور آمیز. دشمنان را به جرم "محاربه با خدا" و "مفسد فی الارض" در بام رهبر انقلاب، و یا امامی که به شاهی رسیده بود، به جوخه های اعدام سپردند. چه تعجب از نزدیکی امام با کشتار و خونریزی. دین امامپرستان، دین خون است و خونریزی، دین شقاوت است و قهر و خشونت. امام شجاعتش در کشتن و کشته شدن است. وقتی وزنه بردران ایران به خدمت امام خمینی رسیدند، امام خطاب به آنان گفت: ورزشکار امام علی بود. با یک ضربه شمشیر دشمن را به بدو نیم میساخت. این است برجسته ترین خصال بهترین امامها، امام علی، یعنی کشتن و خون ریختن با مهارت و تردستی. چرا که نه؟ خدا را راضی کند. چیست بالاتر و برتر از این. رضایت خدا است که شنیع ترین اعمال بشر را توجیه میکند. صدها سال است که امامپرستان خونریزی روز عاشورا را جشن میگیرند، بر سر و سینه خود میکوبند، خود را آزار و شکنجه دهند، شیون و زاری کنند و آتش انتقام جویی را در درون خود شعله ور نگاه دارند تا سال دیگر مکرر کنند. آیا میتوان از آنان که قرنها در آتش انتقام سوخته اند، و آرزومندند که در رکاب امام خون ریزند تا آخرین قطره خون خویش، انتظار رحم و مروت نسبت به دگر اندیش و دگر زیست را داشت؟ یا انتظار احساس شرمندگی و شرمساری از سرزدن و دو نیم ساختن، دشمن که بجای خود، رقیب و مخالف را داشت؟ این سوی آزادی نبود که به رهبری امام و دین در آن ره میسپردیم، بلکه سوی تاریکی بود و سوی بازگشت بگذشته و برقراری نظم و انضباطی جدید بر اصل و اساس رسالت و امامت.


با جلوس امام بر تخت سلطنت، پیوند دین و قدرت نیز آغاز گردید. شیخ و طلبه، تسبیح و سجاده، زهد و تقوا، را رها کرده، از حجره ها بیرون خزیده ، شمشیر زن امام شدند و بعنوان دژخیم دین، شهیر گردیدند. هزاران فقیه و آیت اله و شیخ و یا حجت الا سلام و طلبه، کار و حرفه طلبه گری را ترک کردند. امور اجرائی، بازجویی و باز پرسی و یا ابزار قهر و قدرت را در انحصار خود گرفتند. دادگاه های انقلاب را به تسخیر خود در آوردند. آن طلبه که در حجره بآموز ش اصول طهارت و عبادت، حدیث و روایات اشتغال داشت، به مفتش و پاسدار، تفنگدار و قمه زن دین، مبدل شد. شکنجه گاه ها و زندانها را زیر نعلین خود گرفت. مهارت دیندار حرفه ای- طلبه و یا کلاهی- در شقاوت و بیرحمی البته که شگفت آور است، غافل از آنکه او از نسل "تشیع سرخ است، یعنی از نسلی که از ریختن خون هیچ انسانی در راه خدا رویگردان نبست. هرچه کشتار غیر دین بیشتر، مقام ش بالاتر در نزد خداوند. او بنام خدا تیغ و تازیانه میزد، به همین دلیل با مهارت، باقدرت و بدون ترس میزد. او بر اساس باور و ارزشهای الهی بود که به سادگی و سهولت خون می ریخت و سرکوب میکرد. چشم پوشی، عفو و بخشایشی در کار نبود. پرچم عاشورا برافراشته بود اما با شمشیر یزید بود که سر از تن جدا میساخت. مغلوب شد گان و اسیران جنگ قدرت و رقابت را تحت آزار و شکنجه وادار به اعتراف و توبه میکردند و سپس آنها را به جوخه های اعدام میسپردند. انتظار ترحم از امامپرستان حرفه ای، انتظاری ست بیجا. آنها در پی تحصیل رضای خدا بودند و هنوز هم. خدای امامپرستان عاشق شهید است و شهادت. اینست که آنها که باین مقام نائل آیند، خداوند بآنها زندگی ابدی دهد و هماغوشی فرشتگان باکره شان کند. نظمی که ریشه در رسالت و امامت دارد سر آشتی با آزادی ندارد.

به معنا و مفهوم این پدیده نوظهور، یعنی وقتی که امام، شاهنشاه شود و یا دین با قدرت پیوند خورد، کمتر کسی با شک و تردید مینگریست. بسوی تاریکی روان بودیم اما خود بدان آگاهی نداشتیم. چرا که حکومت دین را تاریخ ما تجربه نکرده است. در ادوار تاریخی دین پیوسته خود را پشت قدرت پنهان ساخته است. با شاهان قرنها در مسالمت زیسته است. باین رضا بود ه است که شاهان در راه دین شمشیر زنند. بهمین دلیل در مقر خود یعنی حوزه ها ی علمیه و مساجد باقی ماند. اما در خانه ها و عادات، رفتار و کردار ملت نفوذ و رخنه یافت و فرهنگ را در زیر سلطه خود گرفت. بعبارت دیگر، ملت ما تاریکی حکومت دین و یا زمانیکه منبر و تخت شاهی و یا امام و شاهنشاهی یکی شوند را تجربه نکرده بود که از پیوند دین با قدرت رم کند و از آن بگریزد. پس روی بدوران تاریکی نهاد ه بودیم از آن جهت که نظم و انضباط دینی را مضاف بر نظم و انضباط استبدادی نیز پذیرا شدیم. ملت ما که آزادی را تجربه نکرده بود، هراسناک از آزادی، در مدار غیرت و سنت و تعصب گرفتار ماند. تسلیم گردید بی چون و چرا. سپس با طاعت و فرمانبرداری بازگشت نمود بعادت دیرینه فرهنگی. ملتی که دست پرورده امام است و امام در سرشت ش نشسته است، براحتی و بدون مقاومت، پیوند دین و قدرت را می پذیرد. از خطر آزادی، از شک و تردید و ابهام گریختند که در پناه دینِِ و نظم و انضباط دینی و حقایق مطلق احساس امنیت و آسایش کنند. اما چرا گریز از آزادی ،از آنچه جوهر وجود انسانی ست.

یکی از آموزشهای دینداران حرفه ای و حوزه های علمی پیوسته، نظم بوده است و انضباط که از طریق تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت میسر میگردد. باین معنا که بیک نظام باید ها و نباید، ارزشها و باورها باید تن دهیم که الهی اند و نهائی که حقیقت اند و مطلق، از آداب عبادت و طهارت گرفته تا رمز و رموز اجتهاد و خدا شناسی. در نزد فقیه و طلبه، آزادی در انضباط دینی ست. آزاد آنست که بخدا خود را تسلیم کند، در عمل و اندیشه، در گفتار و کردار. خرد انسانی نیز مراتب کمال را زمانی بپیماید که خود را غرق در اندیشه ی الهی کند. از خود بریده، و پرهیز جوید از آنچه به نفع خویش باشد و ارضای تن. ترک دنیای ماده و مادی کند و به پیوندد به دنیای معنوی و روحی، یعنی زیستن نه با عشق بزند گی، بلکه زیستن با عشق به مرگ و نیستی. چنین نظم و انضباطی جامعه را به دو گروه فرمانروا و فرمانبردار تقسیم سازد. فرمانبر مقلد است و فرمانروا مجتهد. یکی عالم بغایت است و حقیقت، دیگری نابینا است و ضعیف، که نیازمند راهنمائی است و هدایت. فرمانبردار را چاره ای نیست جز پذیرش، زیرا که نه تنها در گزینش آزاد نیست بلکه وابسته هست و نادان. بدین ترتیب فرمانبر پیوسته از تجربه سرشت انسانی خویش، یعنی آزادی و آزاد زیستی محروم و بیگانه میماند و از آن گریزان میشود.

آنان که در این نظام بال و پر میگشایند با یک نقص ذاتی ببلوغ و پیری رسند: ناتوانی در درونی ساختن نظم و انضباط. چرا که تنها انسان آزاد است که میتواند نظم و انضباط را درونی سازد. آنکه تابع نظم و انضباط از بیرون است، مثل انضباط دینی، انسانی ست نه آزاد و نه مستقل، او فرمانبردار است. چرا که او نیست سازنده و یا آفریننده ارزش و ارزش سنجی. او به ارزشهایی باور دارد که داده شده است از بیرون و از بالا. این دین است که میگوید ربا خوری بد است. اگر مقلد از این امر اجتناب میکند بآن دلیل نیست که خود بعنوان انسان با رجوع به عقل و غریزه انسانی خویش باین نتیجه رسیده باشد. روی، گرداند از رباخواری بخاطر اجتناب از گناه و ترس و وحشت از سوختن در آتش جهنم. چنین نظم و انضباطی ذاتا بیرونی ست. انضباط بیرونی انسان را به حیوانی فرمانبردار تبدیل میسازد بی آنکه خود بدان آگاه باشد. انضباط بیرونی نه تنها فرمانبر را تولید میکند بلکه فرمانروا را نیز. یکی بدون دیگری نمیتواند و جود داشته باشد. فرمانروا یا مالک قدرت است و یا دانش و یا هر دو باهم، همچون شرایط کنونی. آنها که حقیقت را دانند و یا دانش آنرا دارند حاکمند و فرمانروا. در چنین شرایطی نیاز قدرت و دین به نظم و انضباط بیرونی با یکدیگر پیوند خورند و غریزه فرمانبرداری را در ملت هرچه بیشتر تقویت کند و او را از مسئول ساختن وجدان در درون محروم میسازد. مسئول فرمانبرداران، دینداران قدرتمدارند، مجتهدین و فقهای عالمند، که هم کلام خدا را میدانند و هم تیغ و تازیانه بدست دارند. آنجا که حرف آخر و نهائی را کسی زند که هم قدرتمدار است و هم حقیقت شناس، نه استقلال میتواند وجود داشته باشد و نه آزادی.

بنابراین نظام فرمانروایی و فرمانبرداری و نظم و انضباط دینی نمیتواند سازگار باشد با استقلال و آزادی . چرا که آزادی آدمی را بی نیاز میسازد از تن دادن به نظم و انضباط بیرونی و نظام تسلیم و اطاعت، تقلید و تبعیت. برقراری انضباط بیرونی تنها میتواند بقای خود را تامین سازد با سرکوب غرایز طبیعی. آزادی غریزه ایست انسانی که نهفته است در طبیعت و نهاد او. تنها در آزادی ست که میتوانی نیاز به نظم و انضباط را درونی سازی و در پیروی از آن خود را به کمال رسانی. هنرمندان شهیر و نامدار، ورزشکاران قهرمان هرگز به مقام شامخ خود دست نیابند اگر تن بیک انضباط درونی ندهند. هنرمند و قهرمان، کمال را در انضباط یافته اند. چرا که برگزیده است به آزادی. آنچه او را به کمال میرساند احساس مسئولیت است از درون، نه اجبار از بیرون. فرمانبر خوبی کند چون خدا را خشنود سازد. اما آزاد پیشه خوبی کند چون بدان ایمان دارد. فرمانبر نیکی کند بمنظور پاداش و از شر پرهیز کند به دلیل هراس از عقوبت و جزا. اما آزاد پیشه نیکی کند و بپرهیزد از بدی براساس ارزش سنجی انسانی، سازگار و همساز با سرشت و طبیعت آدمی، یعنی آزادی.

بعبارت دیگر، برخلاف تعبیر و تفسیر دینداران حرفه ای، آزادی نه یکی است با بی انضباطی و بی بند و باری و نه با بی مسئولیتی و بیعاری. مسئولیت تنها میتواند ناشی شود از آزادی. آزادی گزینش است و آفرینش. فرمانبر را نتوان مسئول دانست چون او محروم است از حق گزینش. نیا فریده چیزی در بندگی که خود را مسئول آن بداند در آزادی. فرهنگ امامپرستان، فرهنگ فرمانروایان و فرمانبرداران، فرهنگی است که در آن آزادی چیزی ست نافی نیاز به نظم و انضباط . چیزی ست ضد اخلاق و فساد آور. آزادی شر زا است و زشت، بر خلاف اطاعت و فرمانبرداری که زیباست و دلپذیر.

بهمین دلیل هم چنانکه دین بر اریکه قدرت نشست و ابزار قهر و خشونت را در دست گرفت، انضباط حجاب را برقرار ساخت که سرکوب سازد میل به گزینش و آزادی و بنیاد گذارد نظام فرمانروایی و فرمانبرداری. ایمان و باور به حجاب نه ضروریست و نه لازم. که گزینش از آن دیگری ست. آنکه آگاه است به حقیقت الهی. تو باید فرما نبری و اطاعت کنی. اگر دینداری، باید که به امر الهی گوش فرا دهی. خرد و عقل بتو بخشیده است که او را شناسائی کنی نه به شناخت خود بپردازی. اگر از اوامر الهی، سرپیچی، باید که در انتظار سوختن در شعله های سوزان دوزخ باشی.
شکی نیست که انضباط بیرونی، یا انضباط دینی که ستون نظام فرمانروایی است و فرمانبرداری ، تنها میتواند برقرار بماند با ابزار سرکوب و قهر و خشونت، چرا که مواجهه است با سرپیچی و نفی و مقاومت. چرا که تمایل به آزادی غریزه ایست انسانی. آنرا میتوان مهار کرد و در نهان محبوس نمود اما نمیتوان آنرا در انسان کشت و نابود ساخت. بهمین دلیل بعد از گذشت سی سال، حکومت دین برای برقراری انضباط حجاب هنوز باید نیروهای پلیسی، بسیجی و امنیتی را بکار گیرد که بد حجاب را تعقیب و دستگیر و تبعید کنند. انضباط حجاب در این معنا نفی آزادی انسانی است، انسانی که میتواند بر گزیند بر اساس ارزش سنجی خویش. از این محرومیت تنها زن نیست که رنج میکشد بلکه بر کل جامعه است که نظام فرمانروای و فرمانبرداری تحمیل گردد. اینست که آنجا که دین و انضباط دینی حاکم است، تاریکی هست و نا آزادی.










Thursday, February 28, 2008


اسلام، دین بیگانه


با انسان


در دین اسلام، انسان بنده و یا عبد خداست। نیست مسلمانی که این حقیقت را نشناسد و بدان اعتراف نکند. در اسلام انسان بنده بدنیا میآید و بنده و عبد و عبید جان بجان آفرین تسلیم میکند. مسلمان خدای خود را خوب می شناسد. میداند که او کیست، به قدرت، دانایی و توانایی او آگاه است. او میداند چه چیز به پسند خداوند است و از چه چیز او بیزار است. بخوبی آگاه است که خدا وند اطاعت و بندگی از اوامر و امیا لش را پاداش میدهد و سرپیچی و نه گوئی را سخت تنبیه و مجازات میکند و از درگاه خودش میراند. آن انسانی که به بندگی در برابر خداوند، بیشترایمان و باور دارد، و بطور یومیه احکام بندگی ازغسل و طهارت گرفته تا وضو و برگزاری نماز را به انجام رساند ، حمد او گوید، پیشانی بر زمین ساییده و در نهایت تسلیم و اطاعت از او بخواهند که او را براه راست هدایت کند، خیر خواهد دید و در آخرت پاداش دریافت خواهد کرد.

بندگی را دین اسلام باید یک نوع آگاهی دانست، نوعی از بودن و هستی داشتن در این جهان. بنده از رابطه خود با خداوند خویش بسیار آگاه است. احساس میکند که خداوند سلطه کامل بر وجود و هستی وی دارد. مسلمان هرچه آگاه تر بوجود و هستی خداوند میشود، کمتر میتواند بماهیت و سرشت انسانی خود اندیشه کند. در قاموس دین خدا، انسانی وجود ندارد، انسانی که مستقل است و می اندیشد. انسان، به انسانیت خود وقتی دست خواهد یافت که جویای خداوند باشد. انسان هر چه بخداوند نزدیکتر میشود، هرچه بیشتر با عظمت او پی میبرد، با خصلت و توانائیهای نامحدود و سرشت آفریننده خود، بیگانه و بیگانه تر میگردد. او آگاهی نسبت بخود را از طریق آگاهی به خداوند کسب میکند. انسان وقتی خود را می شناسد که خدای خود را شناخته باشد. خود را همانگونه باید بنگرد که خداوند تعریف کرده است. انسانی شنوا آنچنانکه بگوش گیرد سخنان الهی. کودکی سر بزیر و آرام، مطیع و فرمانبردار که تنها میتواند در راه مستقیمی که خداوند بسوی آن هدایتش کرده است گام بردارد.

درست است که خداوند در انسان عقل و خرد نیز نهاده است. اما در بکارگیری آن، آزاد و خود مختارش نساخته است. انسان باید عقل و خرد خود بکار گیرد تا بعمل در آورد امر و اراده خداوند را و نشان دهد که التزام عملی بدین داشته و هرچه بیشتر آگاهی یابد بوجود و واجب الوجود و لایتناهی. انسان وقتی بقله رفیع خود شناسی صعود خواهد کرد که بندگی و عبودیت در برابر خداوند را به رتبه های بالاتری ارتقا دهد تا آنجا که خود صاحب کرامت و تقدس و عصمت شود، معصوم و خطا ناپذیر، بگونه ای که جلوه گر نور الهی شود (مثل آیت اله ها و مراجع تقلید). البته تنها انسانهایی استثنائی در عقل و خرد باین مرحله از کمال میرسند ، مرحله ای که انسان موفق میشود سرشت و خصلت انسانی را در خویش نفی نموده و انسان را به موجودی غیر ضروری تبدیل سازد.

در دین اسلام، انسان هیچ است. خدا اما همه چیز است. اگر خوب و نیک است انسان، بآن جهت است که مخلوق خدا است. هم چنانکه استاد علامه، سید محمد حسین طباطبائی در تفسیر المیزان خود اشاره دارد که هر مخلوقی نیکو و هر نیکوئی مخلوق خداست (تفسیرالمیزان، جلد اول، ص 20). بعبارت دیگر سرشت انسان مستقل از سرشت خدا نیست. بدین لحاظ انسان نمیتواند خود را بخداوند وابسته نداند و نسبت باستقلال و آزادی نهفته در طبع و ذات خویش جاهل نماند. انسان نمیتواند بخود بعنوان یک بشر با اراده و سلیقه مستقل از خدا بنگرد. با جوهر وجود انسانی خویش، بعنی آزادی، بیگانه است. انسان در کلیه امور باید که از خداوند طلب امداد کند. از اوست که میتواند درخواست حاجت کند و آن بخواهد که بدان سخت نیازمند و یا دلبسته است. توکلت علی اله، شعار همه مسلمانان است. توکل به خدا حلال همه مشکلات است. بیکاری، باید توکل بخدا کنی. بی خانمانی، باید که تول بخدا کنی. گرانی و تورم بیداد میکند، باید توکل بخدا کنی. ستم بینی و زور شنوی، باید توکل بخدا کنی. بند ه خدا، نظم و انظباط اجتماعی را انشعابی از نظم الهی میداند. بر آن باور است که ترس و هراس از خشم و کین خواهی خداوند خود عامل مهمی در تداوم امنیت و آرامش اجتماعی ست. انسان را از ارتکاب به عمل زشت و نا شایست وامیدارد. در آگاهی انسان، خداوند بآ نگونه از عظمت ارتقا می یابد که سبب پاکی ذهن وی از و جود وهستی خویش بعنوان انسان میگردد. او نه اعتمادی بعقل و خرد خود دارد و نه به غریزه و عواطف ذاتی خویش. اولی را باید در تبعیت از عقل و خرد الهی در آورد و دومی و یا غرایز نفسانی را باید در نطفه خاموش و نابود سازد تا خشنودی خدا را احراز نماید.

مسلمان تاکنون هرچه کتاب بنگارش در آورده و کتاب خوانده است، کتاب هایی بوده است که هستی و لایتناهی بودن وجود خداوند را مورد بررسی و بازرسی و ستایش قرار داده است. در باره اوامر و احکامش بوده است، در باره سخنان فنا ناپذیر و ابدی خداوند بوده است، در باره کتابی بوده است که حقایق مطلق و ابدی در آن بیان گردیده است. در باره قرآن و کلمات الهی بوده است. چه نیازی ست که انسان در پی حقایق وجود خویش باشد. بی دلیل نیست که در ادبیات اسلامی نیست خبری از ادبیات انسانی، ادبیاتی که هدفش شناخت انسان و تاریخی که انسان بوجود آورده است. بی دلیل نیست که فقها از شنیدن کلام فلسفی جانشان بلرزه افتاده و از آموزش آن پیوسته جلوگیری کرده اند. معروف است که وقتی علامه محمد حسین طباطبائی از تبریز به قم میرود که به تدریس فلسفه مشغول شود، با مخالفت سرسختانه آیت اله بروجردی روبرومیشود. بی دلیل نیست که شناخت مسلمان از انسان از رشد و باروری باز ایستاده و و نسبت به خصلت و جوهر انسانی خود جاهل و نادان مانده است. بدین لحاظ خداوند هرچه در ذهن مسلمان شکوه و جلال بیشتر می یابد، انسان در ذهن اش ناچیز تر و حقیر تر میشود. چرا که در نظر انسان بنده، حقایق غائی و نهائی، با کلام شفاف الهی بیان شده است که انسانی هرگز به ساختن چیزی شبیه آن قادر نیست. انا اله و انا الیه راجعون. وقتی که خداوند همه انسانها را بیک سو رهنمون میسازد و همه را به حضور خود فرا میخواند، انسان چه نیازی دارد که حیران شود در پی جستجوی حقایق نوین در باره وجود و کیستی و چیستی انسانی خویش؟

همچنانکه اشاره شد، انسان در دین اسلام کسی است که حضور خداوند را نه تنها در مرکز هستی و ذهن خود قرار دهد بلکه در روابط اجتماعی نیز باید اول منافع و رضایت خدا را در نظر گیرد. باین معنا که در رابطه با همسران و فرزندان و در رابطه تجاری و اقتصادی و در روابط دوستانه و عاطفی، انسان هرگز حضور خدا را در وجدان خود نباید بدست فراموشی بسپرد و در همه جا باید خواست او را در نظر گیرد. بعبارت دیگر، قرار داد با خداوند برای مسلمان ارجح و برتر از دیگر قراردادها و تعهدات اجتماعی است. انسان باید اول رضا و خشنودی خدا را در نظر بگیرد، نه رضایت و خوشحالی خویش و یا خشنودی انسانی دیگر. مسلم است که یزید بسیار خوشحال و خرسند میشد اگر امام حسین با او دست بیعت میداد. ولی امام حسین، یک انسان استثنائی بود، او از جاه و مال گذشت، زندگی خود و همراهان و همسر و فرزندان طفل خود را فدای خشنودی خداوند ساخت. او نمیخواست خدا را خشمگین سازد چرا که باور داشت که خدا او را باین دنیا آورده است که الگوی بندگی را به مخلوق خود نشان دهد. امام حسین بنده ای مظلوم بود که جان خود را برای بزرگی و عظمت خداوند فدا ساخت. باینترتیب حماسه عاشورا، به بزرگترین حماسه بندگی در برابر خداوند برای آموزش نسلهای آینده گردید.

بنابراین مسلمان چون با پروردگار یگانه، قرار داد بسته است پای بند هیچ یک از قراردادها اجتماعی نیست. باین معنا چون بقانون برتر، بقانون الهی و نهائی ایمان دارد و عمل میکند در خود نیازی نمی بیند که ارزش و احترامی برای قوانین و قراردادهای اجتماعی قائل شود. بنگرید به تاریخ فرمانروایی در کشورهای مسلمان. از کدامیک از فرمانروایان میتوانید نام ببرید که برای قرارداد های اجتماعی و یا قانون ارزش و احترامی قائل بوده است: شاهان دیروز ایران، حزنی مبارک مصری، شاه عبداله اردنی و یا سعودی، سرهنگ قدافی، یاسر عرفات و یا جانشینان فتحی و یا حماسی او، به ذکر این چند نمونه اینجا اکتفا میکنیم. آنها نیز همه مسلمان بدنیا آمده اند، روی به کعبه نموده و سر بآستان الهی ساییده اند. اگرچه همه طاغوتها خود مدعی داشتن قرارداد با ذات الهی بوده اند. شاهنشاه آریا مهر خود را سایه خدا میدانست . در اکثر کشورهای اسلامی هرگز نیازی برای تدوین قرار دادهای اجتماعی و شناخت حق و حقوق انسانی بوجود نیامده است. چرا که مسلمان تسلیم خدا است و اطاعت و فرمانبری از بدو ورود باین جهان در سرشت او نهاده شده است. این محرومیت را میتوان سبب اصلی عقب ماندگی جوامع اسلامی دانست نه لزوما توطئه استعمار خارجی، همچنانکه انقلابیون اسلامی ادعا میکنند.

فرمانروایان، همیشه با خدای یگانه قرار داد بسته اند مبنی بر حفظ نظم و انضباط اجتماعی و نیز برای خشنود سازی ذات الهی. خداوند تکلیف انسان را در کتاب آسمانی خود، قرآن کریم روشن نموده است. انسان رعیت است و خداوند ارباب. باین معنا رعیت دارای نه حق و حقوق است نه عقل و خردی مستقل از ذات الهی. نظم و انظباط را باید بر انسان تحمیل کرد. همانقدر امام خمینی و جانشینانش برای قراردادهای اجتماعی ارزش و احترام قائل بوده و هستند که سلسله های شاهنشاهی. صدام حسین همانقدر برای قراردادهای اجتماعی احترام و ارزش قائل بود که جانشینان کنونی اش. نه شاه حق و حقوقی برای ملت رعیت خود قائل بود نه نظام ولایت فقیه. وقتی امام خمینی بر مسند قدرت جلوس کرد اولین فرمانی که صادر کرد، فرمان وحدت کلمه بود. از همان آغاز او همچون خدا ارباب و مالک جان و مال مردم گردید. همآنگونه که در کتاب آسمانی آموخته بود. مسلمان تنها حق داشت یک سخن بگوید، و یک سخن بشنود. همه باهم همرنگ و هم صدا و هم آهنگ بشوند. رعیتها نیز به بیرون جهیدند و با رای خود اعلام کردند بنده خدا، بنده امام نیز هست. مگر در شرایط کنونی ولایت فقیه و کارگزارانش باندازه عدسی برای قراردادهای اجتماعی ارزش قائلند؟ آیا سرکوب و زندان و شکنجه بجرم سخن گفتن جزئی از قراردادهای اجتماعی است؟ حد و قصاص قرارداد با خداوند است و یا بخشی از قراردادهای اجتماعی؟ آیا صدور فرامین مبنی بر مصادیق حجاب و بد حجابی را میتوان جزئی از قرار دادهای اجتماعی دانست؟ آیا نظام ولایت فقیه پای بند قرار داد با خداوند است و یا قرارداد اجتماعی؟ در جوامع اسلامی تنها آنان که با خداوند قرارداد بسته اند حق سخن گویی بآزادی دارند. وقتی ولایت فقیه به گفتگو با آمریکا، نه میگوید. بگیر و ببند است، تنبیه و مجازات، اگر آری گویی و خواهان مذاکره و گفتگو با آمریکا باشی بآن دلیل که آری به گفتگو با دشمن، حکم عقل و خرد است و بنفع رعایا. چه شود اگرنه گوئی به فن آوری هسته ای و غنی سازی اورانیوم؟ معلوم است که میشوی "بزغاله." بنقل از آقای رئیس جمهور. اگر قدری بیشتر در این نه گویی اصرار ورزی، جاسوس خود فروخته شناخته میشوی و بجرم خیانت بدار مجازت آویخته شوی. چرا که آقای رئیس جمهور وظیفه دارد که از قراردهای الهی تبعیت و پیروی کند، از قراردادی که با امام منتظر بسته است.

براساس کدام یک از قراردادهای اجتماعی است که باید همان گوئی و همان خواهی که آقای رئیس جمهور میخواهد و میگوید. برطبق قرار داد با خداوند است که او بنام صدیق ترین ره رو راه امام بر قراری وحدت کلمه را اصلی ترین وظیفه خود قرار داده است. ولایت وفقیه و کارگزارانش همه پای بند به قرارداد های الهی هستند: جنگ با کفر و باطل برهبری شیطان بزرگ و دست یابی به اسلحه نهائی برای تادیب سرکشان و متمردین امر الهی است. ولایت فقیه و کارگزارانش اجرای قرارداد با خداوند و عملی ساختن اراده او را وظیفه اصلی انسانی خود میدانند . آمادگی کامل دارند به پ هزینه سیاستهای خود بنفع ذات الهی را بپردازند، حتی اگر تحریمات اقتصادی و جنگ و ویرانی باشد. حاضرند که این بار گران را بر پشت خمیده رعیت بگذارند تا خداوند را خشنود و راضی سازند. این خشنودی و رضایت خداوند است که هیات های عریض و طویل نظارتی و اجرایی بوجود آورده اند که سوابق و پرونده و پیشینه رفتاری و فکری دواطلب نمایندگی مجلس شورای رعیتها را بجورند تا مطمئن شوند که التزام عملی به دین اسلام دارند.

واقعیت آنستکه تنها فرمانروایان نیستند که به افراد ملت همچون رعیت و بنده می نگرند و پای بند قرارداد با ذات الهی هستند. مسلمان نیز به همنوعان خود همچون بنده نگاه میکند و به قرارد داد خود با خداوند بی اندازه ارزش قائل است. مسلمان در کنار بنده ای دیگر میایستد و در جماعت بندگان در اشتراک و همآهنگی با آنها به بندگی و حقارت و ناچیزی خود در برابر خدا اعتراف میکند. آنچه در عبادت های جمعی و یا نماز های جماعت رخ میدهد، همبستگی بین یک یک مسلمانان با خداوند است که تجدید میشود نه همبستگی مسلمانان بایکدیگر، آنچه آنها را به یکدیگر نزدیک ساخته است، هیچ نیست مگر ابراز بندگی در برابر خداوند. با خداوند است که آنها سخن میگویند، و همه بیش از یک چیز هم نگویند که ما بنده ایم و تو بنده نواز که تو اربابی و مالک. ما همه رعیت هایی هستیم مطیع و فرمانبردار. که ای باریتعالی تو همه چیز هستی و ما هیچ نیستیم.

انسان وجود خود را وابسته به انسان نمازگزاری که در کنارش ایستاده است نمیداند. بر این تصور است که هستی او ناشی از خداوند است. خود را مستقل از دیگر بندگان خداوند می بیند. مسلمان بدلیل قرار دادی که با خداونه بسته و رابطه بسیار ویژه ایکه با خداوند دارد، بروابط اجتماعی و قرار دادهای اجتماعی بی اعتناست. قرارداد با خداوند، مسلمان را مکلف میسازد که تظاهر نکند. حرف و عمل خود را با دیگر مسلمانان در برابر او همآهنگ سازد. بعبارت دیگر، نباشد و نگوید آنچه نیست و آنچه باور ندارد. مسلمان اما این قرار داد را با مسلمانی دیگری ندارد. چون همه مسلمانان باید با خداوند قرارداد ببندند. نمیتواند حجاب بسر نکشد، چون آن نشان نفی قرارداد با خداوند است، نشان بی عفتی ست. بعبارت دیگر قرارداد با خداوند تظاهر و دوروئی را در مسلمان نهادین میسازد. چون مسلمان با خداوند قرار بسته است تنها به رابطه خود با خدا است که میاندیشد. مسلمان به رابطه خود با خداوند خود بسیار بیشتر اهمیت میدهد تا رابطه خود با انسانی دیگر. رابطه او را با انسانی دیگر خدا است که تعریف میکند. باین دلیل مسلمان خود را بسیار مسئول نسبت بخداوند میداند ولی مسئولیتی نسبت به همنوع خود ندارد. چون در برابر خداوند همه افراد بشر مساوی و برابرند. همه بنده او هستند و حتی بین زن و مرد هم تفاوتی نمیگذارد و در آیه 195 سوره آل عمران میگوید: هرکس از زن و مرد بجزای عمل خود خواهد رسید( قرآن مجید، ترجمه فارسی، ص158).

بدلیل مسئولت در برابر خداوند مسلمانان فرمانبر مثل فرمانروایانشان در برابر انسان و قراردادهای اجتماعی احساس مسئولیت چندانی ندارند. باین دلیل هیچ امری سرانجام نگیرد، اگر ستایش و تعظیم و تکریم نکند. از تقلب و گرفتن و دادن رشوه و دروغ گفتن شرم و حیا هم ندارد. آقای احمدی نژاد یک مسلمان نمونه است. در بندگی او نسبت بخداوند کوچکترین شک و تردیدی نیست. وی از هر کذب و نارو و حیله و اتهامی برای خدمت بخداوند خویش رویگردان نیست. به سخنرانی او بمناسبت بیست و نهمین سالروز انقلاب اسلامی بنگرید. نصف آن دروغزنی است و نصف دیگر اتهام و کینه جویی. وی وقتی سعادت و پیشرفت، سربلندی و سرافرازی ملت را وابسته به دست یابی به فن آوری هسته ای معرفی میکند، کیست که نداند که او دروغ میگوید. کیست که نداند که برای رضای خدا او قصد دارد که بر جهان اسلام بدینوسیله سلطه افکند. او از اهداف صلح آمیز حرف میزند ولی آرزوی جهاد شهادت، یعنی جنگ و خونریزی در سر می پروراند. سخن از آزادی میراند ولی مخالقان خود را در به شکنجه گاه های اوین میفرستد. مسلمان طهارت میگیرد، نماز میخواند، خمس میدهد، روز عاشورا گریه میکند، بر سر و سینه خود هم میزند، روز عید قربان، گوسفند میکشد و بی نوایان را طعام میدهد، و غیره و غیره. اما اینجا و آنجا، رشوه ای هم میگیرد و دروغی هم میگوید تا کارش راه بیافتد. این اعمال ر همه خداوند ضبط نموده و در نامه اعمال انسان یاد داشت میفرماید. مسلمان نیز از عقل و خرد اهدائی خداوند استفاده نموده، کارهای پسندیده و نا پسند را در ترازو قرار میدهد و وزن میکند. مواظب است که موازنه برقرار باشد. بعبارت دیگر مسلمان هرعمل زشتی را با یک عمل نیک میتواند جبران سازد. بنابراین کمتر مسلمانی را در یابی بویژه آنان که بر اریکه قدرت نشسته اند وقعی بقرارد دادهای اجتماعی بگذارد. این سبب شود که مسلمان در روابط اجتماعی پای بندی باصل و اصولی نباشد. چون پایبندی باصل و اصول الهی ست. مسلمانیکه شیفته بندگی ست حاضراست قمه را بیرون کشیده و سر آنرا که بآزادی سخن گفته است بر زمین افکند. چرا که بنده بی خبر مانده است از انسان بودن خویش، از حق و حقوقی که او را جدا از حیوان ساخته است، محروم مانده است، بی آنکه خود بدان آگاه باشد.

مسلمان نمیتواند بخود همچون انسانی خود مختارو مستقل و آزاد بنگرد. چون او بندگی را از پدران و اجداد خود بارث برده است، هرگز با ایده آزادی و آزاد اندیشی خو نگرفته است. نه تنها آنرا زیبا نمیداند بلکه آنرا خوفناک میبیند. آزادی که جوهر اصلی ساختار وجود انسان است برای مسلمان چیزی ست شیطانی. آزادی یکی میشود با بیعاری و بی بند و باری، بی عفتی و عفت سوزانی و بسیاری از امراض و عوارض دیگر اجتماعی. مسلمان حاضر است در راه خدا هر هزینه ای از جمله جان نثاری را به پذیرد، اما هزینه آزادی را هرگز حاضر نیست که بهپردازد. باین دلیل مسلمان باید در دو صحنه نقش بازی کند. صحنه ایکه در نقش بنده با بندگان دیگر خدا برقابت بر می خیزد و ظاهر خود را قابل قبول میسازد. اگر مرد است ته ریش میگذارد، پیرهن بدون یقه و آستین بلند به تن پوشد، و با عیش و نوش و خوشگذرانی خود را غریبه نشان میدهد. در پنهان اگر مشروبات نشاط بخش بچنگش افتد، هرگز ابائی در مصرف آن نکند. در حالیکه در ظاهر تقوا و پرهیزکاری و خداپرستی از سر و پایش سرازیر است. در عین حال وقتی کار ثبت احوال و انعقاد قراردادی بگره افتاده باشد با اسکناسی پنهان در لابلای اسناد و یا ارائه گواهینامه یا کارت شناسائی و غیره، آن گره کور را میگشاید. مسلمان زن، بنده مضاعف است. همه هرچه دارد باید بزیر حجاب پنهان سازد. وای بآن روز که زن بنمایش بگذارد آنچه زیر حجاب پنهان ساخته است. یعنی آنچه که زن در واقعیت میخواهد باشد. بعبارت دیگر، مسلمان را، آزادی به هراس و وحشت میاندازد زیرا که در آزادی است که بنده میمیرد و انسان بظهور میرسد. تنها در چنین شرایطی است، دو رویی و ریا و حیله رخ اش آشکار شود. در جامعه ما مردم در انتظار امام زمان هستند اما هرگز با نتظار ظهور انسان نیستند، انسانی که حق و حقوقش را بر حق و حقوق الهی و حق و حقوق ولایت فقیه ارجح دانسته و بندهای بندگی و رعیتی را پاره ساخته و خود و همه بندگان را آزاد سازد . تنها در آزادی است که انسان میتواند قراردادهای اجتماعی را فرمانروا نموده و قرار دادهای الهی را باژگون سازد. انسان مسلمان باید تصمیم بگیرد که میخواهد بنده خدا باشد و یا انسانی آزاد. یکی ماندن در فقر و محنت و عقب ماندگی ست، دیگری شاهراه ترقی و پیشرفت است و یافتن حقایق نوین و همبستگی اجتماعی .

.