اسلام، دین بیگانه
با انسان
در دین اسلام، انسان بنده و یا عبد خداست। نیست مسلمانی که این حقیقت را نشناسد و بدان اعتراف نکند. در اسلام انسان بنده بدنیا میآید و بنده و عبد و عبید جان بجان آفرین تسلیم میکند. مسلمان خدای خود را خوب می شناسد. میداند که او کیست، به قدرت، دانایی و توانایی او آگاه است. او میداند چه چیز به پسند خداوند است و از چه چیز او بیزار است. بخوبی آگاه است که خدا وند اطاعت و بندگی از اوامر و امیا لش را پاداش میدهد و سرپیچی و نه گوئی را سخت تنبیه و مجازات میکند و از درگاه خودش میراند. آن انسانی که به بندگی در برابر خداوند، بیشترایمان و باور دارد، و بطور یومیه احکام بندگی ازغسل و طهارت گرفته تا وضو و برگزاری نماز را به انجام رساند ، حمد او گوید، پیشانی بر زمین ساییده و در نهایت تسلیم و اطاعت از او بخواهند که او را براه راست هدایت کند، خیر خواهد دید و در آخرت پاداش دریافت خواهد کرد.
بندگی را دین اسلام باید یک نوع آگاهی دانست، نوعی از بودن و هستی داشتن در این جهان. بنده از رابطه خود با خداوند خویش بسیار آگاه است. احساس میکند که خداوند سلطه کامل بر وجود و هستی وی دارد. مسلمان هرچه آگاه تر بوجود و هستی خداوند میشود، کمتر میتواند بماهیت و سرشت انسانی خود اندیشه کند. در قاموس دین خدا، انسانی وجود ندارد، انسانی که مستقل است و می اندیشد. انسان، به انسانیت خود وقتی دست خواهد یافت که جویای خداوند باشد. انسان هر چه بخداوند نزدیکتر میشود، هرچه بیشتر با عظمت او پی میبرد، با خصلت و توانائیهای نامحدود و سرشت آفریننده خود، بیگانه و بیگانه تر میگردد. او آگاهی نسبت بخود را از طریق آگاهی به خداوند کسب میکند. انسان وقتی خود را می شناسد که خدای خود را شناخته باشد. خود را همانگونه باید بنگرد که خداوند تعریف کرده است. انسانی شنوا آنچنانکه بگوش گیرد سخنان الهی. کودکی سر بزیر و آرام، مطیع و فرمانبردار که تنها میتواند در راه مستقیمی که خداوند بسوی آن هدایتش کرده است گام بردارد.
درست است که خداوند در انسان عقل و خرد نیز نهاده است. اما در بکارگیری آن، آزاد و خود مختارش نساخته است. انسان باید عقل و خرد خود بکار گیرد تا بعمل در آورد امر و اراده خداوند را و نشان دهد که التزام عملی بدین داشته و هرچه بیشتر آگاهی یابد بوجود و واجب الوجود و لایتناهی. انسان وقتی بقله رفیع خود شناسی صعود خواهد کرد که بندگی و عبودیت در برابر خداوند را به رتبه های بالاتری ارتقا دهد تا آنجا که خود صاحب کرامت و تقدس و عصمت شود، معصوم و خطا ناپذیر، بگونه ای که جلوه گر نور الهی شود (مثل آیت اله ها و مراجع تقلید). البته تنها انسانهایی استثنائی در عقل و خرد باین مرحله از کمال میرسند ، مرحله ای که انسان موفق میشود سرشت و خصلت انسانی را در خویش نفی نموده و انسان را به موجودی غیر ضروری تبدیل سازد.
در دین اسلام، انسان هیچ است. خدا اما همه چیز است. اگر خوب و نیک است انسان، بآن جهت است که مخلوق خدا است. هم چنانکه استاد علامه، سید محمد حسین طباطبائی در تفسیر المیزان خود اشاره دارد که هر مخلوقی نیکو و هر نیکوئی مخلوق خداست (تفسیرالمیزان، جلد اول، ص 20). بعبارت دیگر سرشت انسان مستقل از سرشت خدا نیست. بدین لحاظ انسان نمیتواند خود را بخداوند وابسته نداند و نسبت باستقلال و آزادی نهفته در طبع و ذات خویش جاهل نماند. انسان نمیتواند بخود بعنوان یک بشر با اراده و سلیقه مستقل از خدا بنگرد. با جوهر وجود انسانی خویش، بعنی آزادی، بیگانه است. انسان در کلیه امور باید که از خداوند طلب امداد کند. از اوست که میتواند درخواست حاجت کند و آن بخواهد که بدان سخت نیازمند و یا دلبسته است. توکلت علی اله، شعار همه مسلمانان است. توکل به خدا حلال همه مشکلات است. بیکاری، باید توکل بخدا کنی. بی خانمانی، باید که تول بخدا کنی. گرانی و تورم بیداد میکند، باید توکل بخدا کنی. ستم بینی و زور شنوی، باید توکل بخدا کنی. بند ه خدا، نظم و انظباط اجتماعی را انشعابی از نظم الهی میداند. بر آن باور است که ترس و هراس از خشم و کین خواهی خداوند خود عامل مهمی در تداوم امنیت و آرامش اجتماعی ست. انسان را از ارتکاب به عمل زشت و نا شایست وامیدارد. در آگاهی انسان، خداوند بآ نگونه از عظمت ارتقا می یابد که سبب پاکی ذهن وی از و جود وهستی خویش بعنوان انسان میگردد. او نه اعتمادی بعقل و خرد خود دارد و نه به غریزه و عواطف ذاتی خویش. اولی را باید در تبعیت از عقل و خرد الهی در آورد و دومی و یا غرایز نفسانی را باید در نطفه خاموش و نابود سازد تا خشنودی خدا را احراز نماید.
مسلمان تاکنون هرچه کتاب بنگارش در آورده و کتاب خوانده است، کتاب هایی بوده است که هستی و لایتناهی بودن وجود خداوند را مورد بررسی و بازرسی و ستایش قرار داده است. در باره اوامر و احکامش بوده است، در باره سخنان فنا ناپذیر و ابدی خداوند بوده است، در باره کتابی بوده است که حقایق مطلق و ابدی در آن بیان گردیده است. در باره قرآن و کلمات الهی بوده است. چه نیازی ست که انسان در پی حقایق وجود خویش باشد. بی دلیل نیست که در ادبیات اسلامی نیست خبری از ادبیات انسانی، ادبیاتی که هدفش شناخت انسان و تاریخی که انسان بوجود آورده است. بی دلیل نیست که فقها از شنیدن کلام فلسفی جانشان بلرزه افتاده و از آموزش آن پیوسته جلوگیری کرده اند. معروف است که وقتی علامه محمد حسین طباطبائی از تبریز به قم میرود که به تدریس فلسفه مشغول شود، با مخالفت سرسختانه آیت اله بروجردی روبرومیشود. بی دلیل نیست که شناخت مسلمان از انسان از رشد و باروری باز ایستاده و و نسبت به خصلت و جوهر انسانی خود جاهل و نادان مانده است. بدین لحاظ خداوند هرچه در ذهن مسلمان شکوه و جلال بیشتر می یابد، انسان در ذهن اش ناچیز تر و حقیر تر میشود. چرا که در نظر انسان بنده، حقایق غائی و نهائی، با کلام شفاف الهی بیان شده است که انسانی هرگز به ساختن چیزی شبیه آن قادر نیست. انا اله و انا الیه راجعون. وقتی که خداوند همه انسانها را بیک سو رهنمون میسازد و همه را به حضور خود فرا میخواند، انسان چه نیازی دارد که حیران شود در پی جستجوی حقایق نوین در باره وجود و کیستی و چیستی انسانی خویش؟
همچنانکه اشاره شد، انسان در دین اسلام کسی است که حضور خداوند را نه تنها در مرکز هستی و ذهن خود قرار دهد بلکه در روابط اجتماعی نیز باید اول منافع و رضایت خدا را در نظر گیرد. باین معنا که در رابطه با همسران و فرزندان و در رابطه تجاری و اقتصادی و در روابط دوستانه و عاطفی، انسان هرگز حضور خدا را در وجدان خود نباید بدست فراموشی بسپرد و در همه جا باید خواست او را در نظر گیرد. بعبارت دیگر، قرار داد با خداوند برای مسلمان ارجح و برتر از دیگر قراردادها و تعهدات اجتماعی است. انسان باید اول رضا و خشنودی خدا را در نظر بگیرد، نه رضایت و خوشحالی خویش و یا خشنودی انسانی دیگر. مسلم است که یزید بسیار خوشحال و خرسند میشد اگر امام حسین با او دست بیعت میداد. ولی امام حسین، یک انسان استثنائی بود، او از جاه و مال گذشت، زندگی خود و همراهان و همسر و فرزندان طفل خود را فدای خشنودی خداوند ساخت. او نمیخواست خدا را خشمگین سازد چرا که باور داشت که خدا او را باین دنیا آورده است که الگوی بندگی را به مخلوق خود نشان دهد. امام حسین بنده ای مظلوم بود که جان خود را برای بزرگی و عظمت خداوند فدا ساخت. باینترتیب حماسه عاشورا، به بزرگترین حماسه بندگی در برابر خداوند برای آموزش نسلهای آینده گردید.
بنابراین مسلمان چون با پروردگار یگانه، قرار داد بسته است پای بند هیچ یک از قراردادها اجتماعی نیست. باین معنا چون بقانون برتر، بقانون الهی و نهائی ایمان دارد و عمل میکند در خود نیازی نمی بیند که ارزش و احترامی برای قوانین و قراردادهای اجتماعی قائل شود. بنگرید به تاریخ فرمانروایی در کشورهای مسلمان. از کدامیک از فرمانروایان میتوانید نام ببرید که برای قرارداد های اجتماعی و یا قانون ارزش و احترامی قائل بوده است: شاهان دیروز ایران، حزنی مبارک مصری، شاه عبداله اردنی و یا سعودی، سرهنگ قدافی، یاسر عرفات و یا جانشینان فتحی و یا حماسی او، به ذکر این چند نمونه اینجا اکتفا میکنیم. آنها نیز همه مسلمان بدنیا آمده اند، روی به کعبه نموده و سر بآستان الهی ساییده اند. اگرچه همه طاغوتها خود مدعی داشتن قرارداد با ذات الهی بوده اند. شاهنشاه آریا مهر خود را سایه خدا میدانست . در اکثر کشورهای اسلامی هرگز نیازی برای تدوین قرار دادهای اجتماعی و شناخت حق و حقوق انسانی بوجود نیامده است. چرا که مسلمان تسلیم خدا است و اطاعت و فرمانبری از بدو ورود باین جهان در سرشت او نهاده شده است. این محرومیت را میتوان سبب اصلی عقب ماندگی جوامع اسلامی دانست نه لزوما توطئه استعمار خارجی، همچنانکه انقلابیون اسلامی ادعا میکنند.
فرمانروایان، همیشه با خدای یگانه قرار داد بسته اند مبنی بر حفظ نظم و انضباط اجتماعی و نیز برای خشنود سازی ذات الهی. خداوند تکلیف انسان را در کتاب آسمانی خود، قرآن کریم روشن نموده است. انسان رعیت است و خداوند ارباب. باین معنا رعیت دارای نه حق و حقوق است نه عقل و خردی مستقل از ذات الهی. نظم و انظباط را باید بر انسان تحمیل کرد. همانقدر امام خمینی و جانشینانش برای قراردادهای اجتماعی ارزش و احترام قائل بوده و هستند که سلسله های شاهنشاهی. صدام حسین همانقدر برای قراردادهای اجتماعی احترام و ارزش قائل بود که جانشینان کنونی اش. نه شاه حق و حقوقی برای ملت رعیت خود قائل بود نه نظام ولایت فقیه. وقتی امام خمینی بر مسند قدرت جلوس کرد اولین فرمانی که صادر کرد، فرمان وحدت کلمه بود. از همان آغاز او همچون خدا ارباب و مالک جان و مال مردم گردید. همآنگونه که در کتاب آسمانی آموخته بود. مسلمان تنها حق داشت یک سخن بگوید، و یک سخن بشنود. همه باهم همرنگ و هم صدا و هم آهنگ بشوند. رعیتها نیز به بیرون جهیدند و با رای خود اعلام کردند بنده خدا، بنده امام نیز هست. مگر در شرایط کنونی ولایت فقیه و کارگزارانش باندازه عدسی برای قراردادهای اجتماعی ارزش قائلند؟ آیا سرکوب و زندان و شکنجه بجرم سخن گفتن جزئی از قراردادهای اجتماعی است؟ حد و قصاص قرارداد با خداوند است و یا بخشی از قراردادهای اجتماعی؟ آیا صدور فرامین مبنی بر مصادیق حجاب و بد حجابی را میتوان جزئی از قرار دادهای اجتماعی دانست؟ آیا نظام ولایت فقیه پای بند قرار داد با خداوند است و یا قرارداد اجتماعی؟ در جوامع اسلامی تنها آنان که با خداوند قرارداد بسته اند حق سخن گویی بآزادی دارند. وقتی ولایت فقیه به گفتگو با آمریکا، نه میگوید. بگیر و ببند است، تنبیه و مجازات، اگر آری گویی و خواهان مذاکره و گفتگو با آمریکا باشی بآن دلیل که آری به گفتگو با دشمن، حکم عقل و خرد است و بنفع رعایا. چه شود اگرنه گوئی به فن آوری هسته ای و غنی سازی اورانیوم؟ معلوم است که میشوی "بزغاله." بنقل از آقای رئیس جمهور. اگر قدری بیشتر در این نه گویی اصرار ورزی، جاسوس خود فروخته شناخته میشوی و بجرم خیانت بدار مجازت آویخته شوی. چرا که آقای رئیس جمهور وظیفه دارد که از قراردهای الهی تبعیت و پیروی کند، از قراردادی که با امام منتظر بسته است.
براساس کدام یک از قراردادهای اجتماعی است که باید همان گوئی و همان خواهی که آقای رئیس جمهور میخواهد و میگوید. برطبق قرار داد با خداوند است که او بنام صدیق ترین ره رو راه امام بر قراری وحدت کلمه را اصلی ترین وظیفه خود قرار داده است. ولایت وفقیه و کارگزارانش همه پای بند به قرارداد های الهی هستند: جنگ با کفر و باطل برهبری شیطان بزرگ و دست یابی به اسلحه نهائی برای تادیب سرکشان و متمردین امر الهی است. ولایت فقیه و کارگزارانش اجرای قرارداد با خداوند و عملی ساختن اراده او را وظیفه اصلی انسانی خود میدانند . آمادگی کامل دارند به پ هزینه سیاستهای خود بنفع ذات الهی را بپردازند، حتی اگر تحریمات اقتصادی و جنگ و ویرانی باشد. حاضرند که این بار گران را بر پشت خمیده رعیت بگذارند تا خداوند را خشنود و راضی سازند. این خشنودی و رضایت خداوند است که هیات های عریض و طویل نظارتی و اجرایی بوجود آورده اند که سوابق و پرونده و پیشینه رفتاری و فکری دواطلب نمایندگی مجلس شورای رعیتها را بجورند تا مطمئن شوند که التزام عملی به دین اسلام دارند.
واقعیت آنستکه تنها فرمانروایان نیستند که به افراد ملت همچون رعیت و بنده می نگرند و پای بند قرارداد با ذات الهی هستند. مسلمان نیز به همنوعان خود همچون بنده نگاه میکند و به قرارد داد خود با خداوند بی اندازه ارزش قائل است. مسلمان در کنار بنده ای دیگر میایستد و در جماعت بندگان در اشتراک و همآهنگی با آنها به بندگی و حقارت و ناچیزی خود در برابر خدا اعتراف میکند. آنچه در عبادت های جمعی و یا نماز های جماعت رخ میدهد، همبستگی بین یک یک مسلمانان با خداوند است که تجدید میشود نه همبستگی مسلمانان بایکدیگر، آنچه آنها را به یکدیگر نزدیک ساخته است، هیچ نیست مگر ابراز بندگی در برابر خداوند. با خداوند است که آنها سخن میگویند، و همه بیش از یک چیز هم نگویند که ما بنده ایم و تو بنده نواز که تو اربابی و مالک. ما همه رعیت هایی هستیم مطیع و فرمانبردار. که ای باریتعالی تو همه چیز هستی و ما هیچ نیستیم.
انسان وجود خود را وابسته به انسان نمازگزاری که در کنارش ایستاده است نمیداند. بر این تصور است که هستی او ناشی از خداوند است. خود را مستقل از دیگر بندگان خداوند می بیند. مسلمان بدلیل قرار دادی که با خداونه بسته و رابطه بسیار ویژه ایکه با خداوند دارد، بروابط اجتماعی و قرار دادهای اجتماعی بی اعتناست. قرارداد با خداوند، مسلمان را مکلف میسازد که تظاهر نکند. حرف و عمل خود را با دیگر مسلمانان در برابر او همآهنگ سازد. بعبارت دیگر، نباشد و نگوید آنچه نیست و آنچه باور ندارد. مسلمان اما این قرار داد را با مسلمانی دیگری ندارد. چون همه مسلمانان باید با خداوند قرارداد ببندند. نمیتواند حجاب بسر نکشد، چون آن نشان نفی قرارداد با خداوند است، نشان بی عفتی ست. بعبارت دیگر قرارداد با خداوند تظاهر و دوروئی را در مسلمان نهادین میسازد. چون مسلمان با خداوند قرار بسته است تنها به رابطه خود با خدا است که میاندیشد. مسلمان به رابطه خود با خداوند خود بسیار بیشتر اهمیت میدهد تا رابطه خود با انسانی دیگر. رابطه او را با انسانی دیگر خدا است که تعریف میکند. باین دلیل مسلمان خود را بسیار مسئول نسبت بخداوند میداند ولی مسئولیتی نسبت به همنوع خود ندارد. چون در برابر خداوند همه افراد بشر مساوی و برابرند. همه بنده او هستند و حتی بین زن و مرد هم تفاوتی نمیگذارد و در آیه 195 سوره آل عمران میگوید: هرکس از زن و مرد بجزای عمل خود خواهد رسید( قرآن مجید، ترجمه فارسی، ص158).
بدلیل مسئولت در برابر خداوند مسلمانان فرمانبر مثل فرمانروایانشان در برابر انسان و قراردادهای اجتماعی احساس مسئولیت چندانی ندارند. باین دلیل هیچ امری سرانجام نگیرد، اگر ستایش و تعظیم و تکریم نکند. از تقلب و گرفتن و دادن رشوه و دروغ گفتن شرم و حیا هم ندارد. آقای احمدی نژاد یک مسلمان نمونه است. در بندگی او نسبت بخداوند کوچکترین شک و تردیدی نیست. وی از هر کذب و نارو و حیله و اتهامی برای خدمت بخداوند خویش رویگردان نیست. به سخنرانی او بمناسبت بیست و نهمین سالروز انقلاب اسلامی بنگرید. نصف آن دروغزنی است و نصف دیگر اتهام و کینه جویی. وی وقتی سعادت و پیشرفت، سربلندی و سرافرازی ملت را وابسته به دست یابی به فن آوری هسته ای معرفی میکند، کیست که نداند که او دروغ میگوید. کیست که نداند که برای رضای خدا او قصد دارد که بر جهان اسلام بدینوسیله سلطه افکند. او از اهداف صلح آمیز حرف میزند ولی آرزوی جهاد شهادت، یعنی جنگ و خونریزی در سر می پروراند. سخن از آزادی میراند ولی مخالقان خود را در به شکنجه گاه های اوین میفرستد. مسلمان طهارت میگیرد، نماز میخواند، خمس میدهد، روز عاشورا گریه میکند، بر سر و سینه خود هم میزند، روز عید قربان، گوسفند میکشد و بی نوایان را طعام میدهد، و غیره و غیره. اما اینجا و آنجا، رشوه ای هم میگیرد و دروغی هم میگوید تا کارش راه بیافتد. این اعمال ر همه خداوند ضبط نموده و در نامه اعمال انسان یاد داشت میفرماید. مسلمان نیز از عقل و خرد اهدائی خداوند استفاده نموده، کارهای پسندیده و نا پسند را در ترازو قرار میدهد و وزن میکند. مواظب است که موازنه برقرار باشد. بعبارت دیگر مسلمان هرعمل زشتی را با یک عمل نیک میتواند جبران سازد. بنابراین کمتر مسلمانی را در یابی بویژه آنان که بر اریکه قدرت نشسته اند وقعی بقرارد دادهای اجتماعی بگذارد. این سبب شود که مسلمان در روابط اجتماعی پای بندی باصل و اصولی نباشد. چون پایبندی باصل و اصول الهی ست. مسلمانیکه شیفته بندگی ست حاضراست قمه را بیرون کشیده و سر آنرا که بآزادی سخن گفته است بر زمین افکند. چرا که بنده بی خبر مانده است از انسان بودن خویش، از حق و حقوقی که او را جدا از حیوان ساخته است، محروم مانده است، بی آنکه خود بدان آگاه باشد.
مسلمان نمیتواند بخود همچون انسانی خود مختارو مستقل و آزاد بنگرد. چون او بندگی را از پدران و اجداد خود بارث برده است، هرگز با ایده آزادی و آزاد اندیشی خو نگرفته است. نه تنها آنرا زیبا نمیداند بلکه آنرا خوفناک میبیند. آزادی که جوهر اصلی ساختار وجود انسان است برای مسلمان چیزی ست شیطانی. آزادی یکی میشود با بیعاری و بی بند و باری، بی عفتی و عفت سوزانی و بسیاری از امراض و عوارض دیگر اجتماعی. مسلمان حاضر است در راه خدا هر هزینه ای از جمله جان نثاری را به پذیرد، اما هزینه آزادی را هرگز حاضر نیست که بهپردازد. باین دلیل مسلمان باید در دو صحنه نقش بازی کند. صحنه ایکه در نقش بنده با بندگان دیگر خدا برقابت بر می خیزد و ظاهر خود را قابل قبول میسازد. اگر مرد است ته ریش میگذارد، پیرهن بدون یقه و آستین بلند به تن پوشد، و با عیش و نوش و خوشگذرانی خود را غریبه نشان میدهد. در پنهان اگر مشروبات نشاط بخش بچنگش افتد، هرگز ابائی در مصرف آن نکند. در حالیکه در ظاهر تقوا و پرهیزکاری و خداپرستی از سر و پایش سرازیر است. در عین حال وقتی کار ثبت احوال و انعقاد قراردادی بگره افتاده باشد با اسکناسی پنهان در لابلای اسناد و یا ارائه گواهینامه یا کارت شناسائی و غیره، آن گره کور را میگشاید. مسلمان زن، بنده مضاعف است. همه هرچه دارد باید بزیر حجاب پنهان سازد. وای بآن روز که زن بنمایش بگذارد آنچه زیر حجاب پنهان ساخته است. یعنی آنچه که زن در واقعیت میخواهد باشد. بعبارت دیگر، مسلمان را، آزادی به هراس و وحشت میاندازد زیرا که در آزادی است که بنده میمیرد و انسان بظهور میرسد. تنها در چنین شرایطی است، دو رویی و ریا و حیله رخ اش آشکار شود. در جامعه ما مردم در انتظار امام زمان هستند اما هرگز با نتظار ظهور انسان نیستند، انسانی که حق و حقوقش را بر حق و حقوق الهی و حق و حقوق ولایت فقیه ارجح دانسته و بندهای بندگی و رعیتی را پاره ساخته و خود و همه بندگان را آزاد سازد . تنها در آزادی است که انسان میتواند قراردادهای اجتماعی را فرمانروا نموده و قرار دادهای الهی را باژگون سازد. انسان مسلمان باید تصمیم بگیرد که میخواهد بنده خدا باشد و یا انسانی آزاد. یکی ماندن در فقر و محنت و عقب ماندگی ست، دیگری شاهراه ترقی و پیشرفت است و یافتن حقایق نوین و همبستگی اجتماعی .
.

<< Home